گفتم با اینکه قبلا بوده بیارم رو چون هنوز کار آمده!!!
ملاقات با یک روح بلوند بر روی عقربه های ساعت گرینویچ
داستانی از مجموعه داستان های کوتاه (بوفالوی کلاسیک )
نوشته : مهدی سرستیان
{داستان زیر میتونه تو هر کشوری اتفاق بیفته اما چون آمریکایی ها جنبشون بیشتره و وبلاگ رو فیلتر نمی کنند اونجا اتفاق می افتد...کل داستان به زبان عامیانه برای درک بهتر است غلط های دستوری نگارشی و تایپی را به علت تعجیل ببخشید...}
تو مرکز واشنگتن زندگی کردن و آقای نویسنده بودن به آن راحتی ها هم که همه فکر می کنند نیست /لااقل برای من نبود ...ماجرا را زود و سریع تعریف می کنم چون با یه خانمی که تازه تصادف کرده رو عقربه های ساعت گرینویچ ملاقات دارم !!!
دقیقا همه چی از روزی شروع شد که به "سندر" سردبیر واشنگتن پست گفتم : "دیگه از سیاسی نوشتن خسته شدم...یه ستون بده یک کم تفریح کنم..."
اول فکر کرد به خاطر شامپاینی که تو ضیافت شام خانم کلینتون ریخته بودم تو حلقم !
اما دوبار دیگه هم گفتم / یه بار موقعی که هر دوتامون محو بیوه خیابان "زیکو" بودیم/ساحره زیبایی خیابان "زیکو" "خانم بیکر"...یه بار دیگه هم موقعی که داشت فرانکی پسر سبزه و جذاب و البته الاف روزنامه رو اخراج می کرد!...کم کم خودم هم داشتم می فهمیدم که موقعیت شناسی ام افتضاحه !!!اولش سعی کردم زیاد خودمو پیش خودم خراب نکنم... بالاخره اونقدر ها هم مرد موقعیت نشناسی نبودم چون یه روز "سندر" در حالی که اونقدر مست بود که هر چشمش یه آکله خیابان "نیکسون" رو وزن می کرد رو به من گفت :
"دیوید از دوشنبه یه ستون برای تو!...داستان بنویس...داستان! فقط سعی کن زیاد ور نزنی دیوید!..."
اوایل از چشم هیزی های خودم و "سندر" نوشتم البته با انتهایی ناراحت کننده و تقریبا تلخ که خاصه سیاسی نوشتن هایم بود و قطعا با اسامی مستعار...
هوادارهای مرد زیاد شدند جوری که زنگ خور ستونم رفت بالا/فکر نمی کردم زنهای کمر باریک خیابان" نیکسون " اینقدر هواخواه داشته باشه !!!
از چند دلاری که هر ماه می گرفتم چند تایی رو خرج الاف هایی می کردم که به روزنامه جهت تعریف و تمجید از مطالبم زنگ می زدند یا تو فلان وبلاگ بهمان سایت ستون را ببرند بالا...بالای بالا...
اما باید برای زن ها هم کاری می کردم برای همین ستونم را دوقسمت کردم و بالای قسمت اول ستونم نوشتم : "زنان کمر باریک" و نیمه دوم ستونم هم نوشتم " مردان جانی ویکر"... و به این ترتیب شدم چوب دوسره !
یه قسمت چیزهایی می نوشتم که زن ها خوششان می آمد و یه قسمت هم چیزهایی که مردها رو هیپنوتیزم می کرد/هر وقت هم کسی انتقاد می کرد با لحنی خونسرد می گفتم : " می تونید قسمت خودتان رو بخونید"
کم کم ستونم شد یکی از علل افزایش تیراژ و فروش زیاد "واشنگتن پست" بنا برین حقوقم هم شد یکی از بیشترین حقوق های "واشنگتن پست" و تعداد الاف های تبلیغاتی ام هم چند برابر شد...هر چند من همون موقع هم که حقوقم کم بود ویسکی ""for topsاصل می نوشیدم و با زن های محله "happy child" می خوابیدم/زن هایی که یک شب خوابیدن با آنها مساوی بود : یکهفته خوابیدن با یه گله از زن های بار" توتسی"!
اما تا اینجا یه طرف/ از اینجا به بعد اوضاع بد جوری حساس شد/یه روز صبح که تو رستوران گرانقیمت حوالی دفتر روزنامه کمی خاویار ایرانی را با یه ویسکی اصل "for tops " با طمع سیب مزه مزه می کردم به فکرم رسید "باید یه کتاب ده جلدی درباره خاویار ایران بنویسم"
همانموقع بود که "سندر" زنگ زد و منو سریع برای یه جلسه مهم احضار کرد...
***
جلسه تشکیل شده بود از : "سندر" سردبیر..."مکسوی" پیر /یکی از سرمایه دارهای مرموز منهتن که معمولا تو واشنگتن دیده می شد و از همه مهمتر "خانم بیکر" ساحره زیبایی و بیوه ثروتمند خیابان زیکو و البته صاحب انتشاراتی معظم "بیکر"...
اوایل جلسه با نگاه های شیطنت آمیز من و "سندر" و مانور مردمک های چشمهامون روی تور زیبای آبی آسمانی "بیکر" گذشت اما جمله کوبنده ای که "مکسوی" پیر بدون مقدمه و با ظرافت خاصی به زبان آورد یک لحظه ای پارچه ای مشکی انداخت رو بیوه زیبا و جوان!:
_ آقای ردیتور! یا بهتر بگویم دیوید! ما به این نتیجه رسیدیم که اگر شما کتابی بنویسید می شه پول خوبی ازش در آورد/با تعداد هوادارهایی که ستون و مطالب شما پیدا کردند حیف که کاری نکنید...اونها هزار دلاری های سرگردانی اند که فقط باید بیفتند تو راهروهای دلخواه ما!
جا خوردم ...فکر کردم منو دیدند که خاویار ایرانی رو مزه مزه می کردم/ اما فکرم رو چی ؟!
جراتم را جمع کردم و رو به "سندر" گفتم :
_ راجع...راجع به چی؟!
"سندر" هنوز تو گردن باریک و کشیده "بیکر" شناور بود ! ترسیدم یه وقت نگه :
" در مورد عشق بازی با بیوه خیابان "زیکو" "
اما خود "مکسوی" منو از سردرگمی نجات داد:
_ چه فرقی می کنه!در باره هرچی!فقط یه کتاب خودت بنویس...شما انتخاب شدید" آقای ردیتور"!
_ یعنی چی که چه فرقی نمی کنه!؟
"سندر" با لبخند خاصی که تا آنروز از او ندیده بودم گفت:
_ منظور آقای" مکسوی" اینه که با خوانندگان پر و پا قرصی که ستون ها و داستان هایت دارند هرچی بنویسی با اقبال روبرو می شه...البته با کمک دلارهای "مکسوی" و مانورهای خانم "بیکر"...
"بیکر" وارد معرکه شد :
_ البته نه هرچی! ببینید آقای ردیتور ! نوع نگارش شما جوریه که تلخه با وجود اینکه موضوعاتتون طنزه اما پایان اکثریتشون ناخود آگاه تلخ در میاد/با توجه به اینکه بدبختی یه جور مد روز تو مردم جهانه نوشته هاتون با اقبال خوبی رو به رو می شه! البته نوع زندگیتان /فامیلی رند!/چهره و مجرد بودنتان و...تو این انتخاب موثر بودهو من و آقای "مکسوی" برنامه هایی داریم/به هر حال میشه تلخی داستانهایتان را جوری به کام مردم بنشانیم که سودآور هم باشه!
***
هنوز دو روز از جلسه چهارنفره ما تو طبقه دوم " واشنگتن پست" نگذشته بود که از من جواب خواستند!
اونروز رو قشنگ یادمه ...تا خرخره خورده بودم و زیر بدن چاق یه زن اهل کارائیب در حال انفجار بودم/گوشی که تو دستم بود هی سر می خورد و نزدیک بود بیفته رو فرش/به خاطر همین شرایط گفتم :
_ بله...بله آقای "مکسوی"!اسمش را هم انتخاب کردم !"اسقف چشم آبی"! یه ارتباط عشقی !
بعد از ظهر آنروز که زیر دوش آب سرد مستی ام پرید فهمیدم که: " بزرگترین گند زندگیمو زدم!..."
تنها چیزی که نمی تونستم هیچ وقت تو زندگی جدی بگیرمش عشق بود! چه برسه که یه رمان با انتهای تلخ راجع بهش بنویسم!
***
یکهفته از ماجرا گذشته بود و چند صفحه ای چرت و پرت نوشتم/ راجه به یه دختر آمریکایی و یه پسر ایتالیایی که چهره پسره چون فوق العاده زیبا بود دختره بنا به دلایلی حاضر به ازدواج نیمشه و...
مصرف ویسکی و سیگارم تو اون یکهفته دو برابر شده بود و اونطوری که من پیش می رفتم باید رمانم چند میلیون دلار! می فروخت تا جبران هزینه های دوران نویسندگی اش رو بکنه !
از پرسه زدن هام تو کافه های فاحشه های فرانسوی هم به شدت کم کرده بودم/برای همین کم کم احساس کردم دارم افسردگی می گیرم!
خوب یادمه وقتی بعد از اولین ملاقاتم با "لیونل" فرانسوی تو هتل "ولان" بیرون آمدم / در مقابل پیشنهاد دیدار بعدی امان با فریاد گفت:
_ احمق حریص!
و من چقدر آن شب ناراحت شدم!
همیشه فکر می کردم وقتی چهل سالم بشه کنار سواحل هاوایی روی یه نعنوی نخی سفید آویزون به دو تا تیرچه چوبی لم می دم و به بدن های برنزه لب ساحل نگاه می کردم و تند و تند ویسکی می نوشم...اما دو سالی از چهل سالگی ام هم گذشته بود و مجبور بودم به خاطر "وراجی های مستی ام" یه سری اراجیف رو هر چه زودتر در غالب یه کتاب بدم بیرون!
***
یک روز صبح دوشنبه وقتی روزنامه ای که زیر در انداخته بودند را دیدم وحشت کردم/ تو صفحه اول کنار تیتر اصلی با یک تیتر نسبتا درشت بدجوری شوکه ام کرده بودند:
"آخرین خبرها از اولین کتاب آقای نویسنده!"
"ردیتور روایت می کند: عشق نا فرجام واتیکانی ها و چشم آبی ها!"...
بد جوری قاطی کرده بودم/ آخه اصلا کی گفته آخر رمان نافرجام تموم میشه؟!
تنها چیزی که تسکینم می داد لقب دهان پرکن "آقای نویسنده" بود که می تونست زن های زیادی رو به خودش جلب کنه...
از همانروز بود که دیگه یکدست و یکرنگ لباس می پوشیدم ...و با یه گل سرخ زیبا توی دست راستم که آرم شخصیتی من بود ظاهر می شدم...بعد از یکماه از جلسه اول خواستم که برای نخستین بار بدون مستی مشروب و با هوشیاری کامل به نوشته هایم نگاه کنم...
حدسم درست بود ...یک "افتضاحه شیک"!
نمی تونستم دل خوش کنم که همه خوانندگان من دائم الخمر باشند مگر آنکه به "سندر"بگویم یک بطری شامپاین هم با کتاب اجبارا بفروشند...!
بعد از بیست صفحه با آن که مست نبودم نزدیک بود بیارم بالا! کاش به همون ستوون نویسی زنانه مردانه خودم اکتفا می کردم...این یه خودکشی روشن بود...یه مزخرف...واقعا نویسنده ها چه جوری کتاب می نویسند؟!اونهم رمان!من که ستون هام هوادارهای زیادی داره مثل خر گیر کرده بودم تو گل...
بالاخره بعد از تیترهای مختلف و خبرهای لرزه آور جلسه دوم هم برگزار شد
هیئت چهار نفره تصمیم گرفت یه کنفرانس مطبوعاتی برگزار کنه و کتاب را یک هفته مانده به چاپ به چالش تجاری بکشونه !
مطمئنن میدانید که تنها عنصر ناراضی با این موضوع در جلسه فوق من بودم !
روز کنفرانس را کاملا به خاطر دارم / تک تک افرادش / تک تک سوالات و حتی نوبت پرسیده شدنشان و تقریبا همه اون کنفرانس قبلا از طرف " مکسوی " خریداری شده بودند / سوالها / تیترها و مقالات خبرهای فردای کنفرانس هم خریداری شده بود البته قبل از کنفرانس !
بالاخره باید قبول کنیم که پستی کمترین چیزیه که تو این دنیا رایجه ! پول هم برای همینه که این رواجها رو نظم بده طوری که تو چشم نزنه / همین کاری که ثروت " مکسوی " پیر میکرد
***
" استفان " گزارشگر که از خودمون بود حداقل ماهی یه بار شب نشینی داشتیم / همچین لحن جدی گرفته بود که یه لحظه نزدیک بود از خنده همه چی رو خراب کنم ...
_ آقای ردیتور ! به نظر شما برای کسی که هنوز اولین کتابش تو هاله ای از ابهام قرار داره / لقب آقای نویسنده بیش از اندازه بزرگ نیست ؟!
میخواستم بگم : آقای استفان هریس ! از لقب " چشمان آهویی " که به اون بیوه پیر خیابان مونت کارلو دادی که بزرگتر نیست ... البته لازم نیست که بگم نگفتم !
_ آقای .... ؟
_ " استفان هریس " جناب !
_ بله آقای هریس ! در رابطه با لقب / این رو من انتخاب نکردم بلکه مطبوعات خودتان انتخاب کردن / هر چند من تو علایقم بسیار خودخواهم ! و ادعا میکنم که بزودی این لقب هم برای من کوچک است !
همین موقع بود که طرفدارهای سوری ده دلاری ام بیرون کنفرانس که صدای من را می شنیدند با اشاره نماینده "مکسوی" شروع به دست زدن و هورا کشیدن کردند...
ته دلم از ترس می مردم/یه سری جواب را "مکسوی" بهم داده بود /اما اگر یه سوال ناگهانی پرسیده می شد و من می ماندم؟!...
اما همانطور که گفتم پول نظم دهنده خوبی به همه دروغ های عالمه!
یک دختر جوان در انتهای جلسه سوال جالبی کرد :
_ آقای نویسنده! چرا قلم شما همیشه تلخ تموم میکنه ؟!
_ راستش را بخواهید نمی دانم! من زندگی شادی دارم/افکار شادی دارم/و آینده شادی نیز خواهم داشت/اما بزارید یک رازی را به شما بگم خانم جوان!...افسار قلم من دست خودم نیست!...
این آخری را از خودم گفتم تا یک کم جلسه را مفرح کنم و وجه کاریزماتیک خودم را پررنگ تر کرده باشم...
همان جمله خارج از کاغذهای مکسوی چند روزی کار دستم داد/تیتر اکثر روزنامه های خریداری نشده فردای آنروز انتهای صفحه های فرهنگی این بود:
_ " افسار قلم آقای نویسنده دست چه کسانی است؟!..."
_ " آقای نویسنده به فرمان کدامین غایبان قلم می راند"؟!
خلاصه یک فته مانده تا چاپ کتاب / چند کیلو زیر بار کرشمه های زجر آور "بیکر"و چپ چپ های "سندر" و نصیحت های "مکسوی " وزن کم کردم...
کتاب سریع رفت زیر چاپ ...یعنی با تبلیغات و دلارهایی که هزینه شده بود حتی اگر هملت شکسپیر را دوباره تکرار کرده بودم چاپ می شد! خلاصه اولین رمانم با تیراژ واقعی 25000 و تبلیغاتی 75000 به همراه رشوه های مکسوی رفت توی بازار...
خودم حس می کردم که فاجعه ای در راهه! یه فاجعه عظیم !از اونایی که برای بدترین کتاب ها و رمان ها هم اتفاق نمی افتد/اما حوادث جور دیگر رقم خورد که کاش فاجعه عظیم رخ می داد!
شب اول که پای سی ان ان بودم هرچی مشروب خورده بودم پرید...گزارشگر شبکه تصاویر مختلفی از صف های طولانی انتظار خرید اولین رمان آقای نویسنده را نشان می داد! جوان هایی که از شوق گریه می کردند...دیوانگانی که دعا می کردند هر چه زودتر کتاب را در دستانشان لمس کنند...داشتم سنکوب می کردم...یک لحظه فکر کردم : نکنه از اون نابغه هایی باشم که همیشه خود را احمق فرض می کنند...
که مکسوی زنگ زد:
بزن سی ان ان
_سی ان انه
_ فکر نکن یه وقت رمانت خارق العاده است...هر کدوم از اون آدم ها چند دلار خرج برداشته اند...هر کدوم از اون قطرات اشک /مصاحبه ها و حتی فیلمبرداری های ماهرانه سی ان ان هم در حال کنتر انداختنه...
_ خوب با این حساب تا کجا می تونیم پیش بریم؟
_ تو هنوز نفهمیدی که اکثر یت مردم چقدر احمقند؟! دو روز ادامه پیدا کنه بعد این کنتر بر عکس می چرخه !هزاران نفر نا خداآگاه صف می بندند...تا از قافله جویندگان طلای دروغین عقب نمانند...حتی اگر لای کتاب را هم باز نکنند
_ خوب اگر باز کنند و ...
_خیالت راحت...اگر کسی بخونه و طبیعتا حالش به هم بخوره !جرات نمی کنه که به کسی بگه...چون فکر میکنه از عمق/ این داستان را که هزاران نفر تحسینش می کنند نفهمیده و همه این هزاران نفر هم همین فکر را می کنند...منتقدان اصلی هم با ما...و بقیه تک و توک ها هم اگر نباشند به ضررمونه...سوپاپ لازمه...
توی دلم فکر می کردم : رمان اینقدر مزخرفه که تمام ثروت مکسوی پیر تمام میشه
باورم نمیشد بعد چند روز منتقد هایی که خوابشان هم را نمی دیدم شروع به نقد کتابم کردند/خوب و بد جفتشون یعنی برگ برنده!ظرف چند روز مکسوی همه کتابهای چاپ اول را از تو مغازه ها جمع کرد...چاپ دوم با تیراژ واقعی 50000 و تبلیغاتی 150000 بیرون رفت!
حرف مکسوی درست از آب در اومده بود/سیاهی لشکر حماقت تا ساعات 4و5 صبح التماس یکی از مزخرف ترین رمان های قرن را می کردند!همایش ها /جلسات نقد و بررسی !جلسه با مقامات فرهنگی /تا اینکه اون تلفن پرقدرت زنگ زد/همیشه تو شلوغ پلوغی های اینچنینی همین موقع هاست که وقت زنگ زدن یه تلفن متفاوته!یه تلفن قوی...
مکسوی ترتیب جلسه من را با یکی از بازیگران زن روس گذاشته بود...هر چند می شناختمش اما هیچوقت فکر نمی کردم تو همین هالیوود خودمان اینقدر با نفوذ و پر قدرت باشه...
پیشنهاد شوکه کننده بود/چند میلیون دلار فقط به خاطر اینکه رمان مزخرف دوم من به نوعی در مورد زندگی خانم بازیگر باشه!
مکسوی بعد ها به من گفت که این مبلغ دیوانه کننده از راه تبلیغات کتاب و رونق بعدی قراردادهای سینمایی خانم بازیگر به راحتی قابل جبرانه...
البته مکسوی این را هم گفت که تو تمام کارهایی که کرده بود و به این صورت از طریق رانت و تبلیغات موفق شده بود پول پارو کنه هیچکدام مثل کتاب سود آور و محسور کننده نبوده!چون که کتاب رو مغز مردم راه مره/رو رگه اصلی اندیشه/درست همونجایی که جیبشون رو مختل می کنه!...
فقط خبر انتشار کتاب دوم من در فلان تاریخ///چندین هزار دلار به نیویورک تایمز فروش رفت...
در حالی که مشغول نوشتن رمان دومم بودم رمان اول از آمریکا بیرون رفت و بوسیله سفرای رانت و رشوه مکسوی چاپ های بعدی در انگلیس و اتریش و آلمان و ده ها کشور دیگه مورد هجوم صف های طولانی قرار گرفت و طبق معمول سیاهی لشگرها زحمت بقیه مراحل را کشیدند...!
ماشین بی ام وی! جدیدم زیبا بود و با کت و شلوارهای سفارشی ام کاملا ست می شد!
یه خانه هم حوالی کاخ سفید پیدا کردم/ چون "مکسوی" اعتقاد داشت :
"سیاست تو پول محوه...فقط باید بگیریش تو آفتاب تا ببینیش!"
رمان دوم و سوم هم آمد تا اینکه شوکه شدم...رمان بعدی ام از طرف دفتر حزب رئیس جمهور پیشنهاد شد!!!
خودم هم کم کم باورم شد که دارم تبدیل به یه غول قلمی می شم! مکسوی یه باشگاه گرانقیمت اروپایی هم به اموالش اضافه کرد و سندر هم شد شوهر خانم بیکر!!!
اما من تنها چیزی که بهش فکر می کردم شهرت بود/همایش ها و تشویق ها یه همراه خانم هایی جذاب در اتاق های هتل های گرانقیمت یکشنبه شب ها!
گهگداری هم انجیل را باز می کردم تا گند کار در نیاد ...البته اینقدر ریشه قوی شده بود که اگر کسی هم می خواست برای ما زیر آبی بره خودش قربانی می شد چون حتما خودش یه جای گند گیر داشت!
***
جلسه من با رئیس جمهور ساعت 3 بعد از ظهر یه یکشنبه تو هتل برندوان نیویورک بود جایی که هیچکس با وجود مسافت های طولانی محل زندگی شرکت کننده هایش فکرش را هم نمی کرد...
اما اصرار رئیس جمهور و گارد امنیتی اش اینطور بود ...تو جلسه اول رئیس جمهور که آدم موقر و جالبی بود زیاد با من صحبت نکرد ...اما موضوع رمانی بود که باید می نوشتم و روی جلد تقدیم می کردم به حزب رئیس جمهور!...
"هدیه آقای نویسنده به آقای رئیس جمهور"
رئیس جمهور به من کاملا فهماند! که درصورت همکاری ثروت و اعتبار بی نظیری برای نسل من در آمریکا پایه ریزی می شه و البته متوجه عواقب عدم همکاری ام هم شدم!
درست مثل موقعی شده بود که یه اره از آدم رد بشه نه میشه رفت جلو نه عقب!فکر می کردم بوی گند در حال در اومدنه اما ای کاش بوی گند در می اومد چون :....................
رمان چاپ شد! عکس های من با رئیس جمهور و سمت افتخاری یکی از مشاوران فرهنگی وی جزئی از هدایای مزخرفات من بود...
مکسوی هم بازیکن های گرانقیمت فوتبال جهان را با پیشنهاد های نجومی جذب باشگاهش می کرد و صف ها و سیاهی لشگرها ادامه داشت...
به هر صورت دوره چهار ساله رئیس جمهور رو به پایان بود و حزب به خاطر جنگ های متعدد کشور با تندروهای اسلامی و ایدئولوژیک های افراطی مورد حمله منتقدان بود!
رئیس جمهور در جلسه ای محرمانه به من گفت که :
قلم شما میتونه چهار سال دیگر حزب رو تو قدرت نگه داره!
هر چند من اصلا با ور نمی کردم که اگر بزرگترین شاهکار ادبی جهان را هم خلق کنم بتوانم برابر اندیشه های مثلا باز سیاسی مردم وجه خوبی برای حزب رئیس جمهور بسازم...
اما اصرار رئیس جمهور هم عجیب بود هم الهام بخش...
از در که بیرون آمدم در حالی که می خواستم سوار بنز 6در ضدگلوله ام بشوم دختر کوچولوی زیبایی با زیرکی خاصی پرید تو بغلمو شروع کرد به گریه کردن و فریاد می زد:
_...آقای نویسنده ...آقای نویسنده...
مردم زیادی کم کم دور من جمع شدند و محافظ ها متمرکز تر شدند...دختر کوچولو در میان احساسات بقیه مردم اونقدر گریه کرد تا من هم گریه ام گرفت!واقعا دست خودم نبود...همان موقع بود که ده ها فلاش دوربین یکدفعه ظاهر شدند و تصاویر نوازش و چشمان گریان من ثبت شد...
دلم به حال این اکثریت احمق می سوخت که با راهروهای فکری و عملی ای که برایشان ساخته می شد یه هول دادن تنها کافی بود تا ناخودآگاه به انتهای راهرو و آنجا که ما می خواستیم برسند...!
کلا داشت میر غیر طبیعی می شد...
من افتاده بودم تو یکی از اون راهروهای لعنتی...ناراحت نبودم خیلی هم لذت می بردم اما فقط چون آخرش رو خودم طراحی نکرده بودم یک کم لنگ می زدم...
هر چند دیگه دسته خودم نبود...لااقل به خاطر اشکهای دختر کوچولویی که من شده بودم "بت بزرگ فکری اش" راه برگشتی نبود...
با آنکه خبر رمان بعدی ام در مورد زندگی رئیس جمهور استقبال مناسبی داشت اما محبوبیت حزب بدجوری در حال سقوط بود و آمریکا هم یعنی حزب...
رئیس جمهور کمی آشفته به نظر می رسید...اما به آینده مطمئن بود به آینده ای که شاید...
***
صبح روز بعد وقتی رئیس جمهور تلفنی به من گفت :
"شما کاندیدای ریاست جمهوری از طرف حزب هستید!!!"
چند قطره ای خودم را خیس کردم...التماس ها...تهدیدها...بهانه ها ...فایده ای نداشت ...تیتر یک شده بودم و حتی ستادهای انتخاباتی و پوستر ها هم راه افتاده بودند/
طی 12 جلسه توجیحی فشرده کاملا آماده شدم تا کشور را اداه کنم!!!
واقعا می ترسیدم اینطور باد شدن تصور ترکیدنش خیلی وحشتناک بود...
صف های عکاس ها و محافظ ها رو به روی خانه جدیدم! محو نشدنی بود...
تیتر روزنامه های حزب مخالف هم جالب بود :
"نامزد حزب مقابل بانوی اول آمریکا ندارد!!!"
طاقت این یکی رو دیگه نداشتم ازدواج اجباری دیگه نه...اصلا آماده نبودم !
بالاخره با التماس های من رئیس جمهور و مشاوران حزبی اش به این نتیجه رسیدند که مجردی می تونه یه خاصیت خاص ! برای یه کاندید ریاست جمهوری تو حال حاضر آمریکا باشه... هر چند بالاخره بهتر بود مخالفان روی این موضوع و اینکه رئیس جمهور مجرد چگونه قوانین پدرانه را تصویب و یا قانون سقط جنین و همجنس بازی و...را کار کنند تا سوابق سیاسی نداشته ام...
هر چند حزب برای این موضوع هم شعار جالبی تدارک دیده بود شعاری که آمریکا رو می لرزاند...:
" سیاست زدگی بحران آمریکا....رئیس جمهور فرهنگی نجات آمریکا!!!"
یک نفس عمیق بکشید تا ادامه بدم....نه واقعا یه نفس عمیق بکشید...
من رئیس جمهور شدم!!! /بله مسخره است اما من با 68 درصد آرا شدم پر پشتوانه ترین رئیس جمهور آمریکا...!!!
بدون بانوی اول و بدون سابقه سیاسی!
هر چند نداشتن بانوی اول کل مراسم تنفیذم که از 5قاره پخش می شد را به هم ریخت...
تمام سخنرانی ها کار مکسوی بود و صف ها و هوادارن هم مثل جریان کتاب اولم!
دیگه مطمئن شدم ریئس جمهور شدن تو قرن 21مثل نوشتن یه رمان مزخرفه!
آقای نویسند شد پرزیدنت ردیتور...
****************************************
رئیس جمهور هم که شده بود معاون اول من ...خودش رو برای دور بعد آماده می کرد...حزب بوسیله من وقت خریده بود...
اگر می خواستم استعفا بدم اونم بعد حدود 8 ماه هر چقدر هم که محبوب بودم و از معاون اولم حمایت می کردم امکان رئیس جمهور شدن رئیس جمهور سابق زیر صفر بود!
*******
یک روز صبح 3 شنبه برای افتتاح موزه جنگ به اتفاق رئیس جمهور سابق و وزیر اقتصاد دوره من یعنی مکسوی!!!و وزیر فرهنگم یعنی سندر!! به نیویورک رفتم...
بعد افتتاح با شکوه موزه به همراه محافظین رفتیم تو یکی از اتاق ها...
مکسوی بعد از اینکه یک لیوان شراب آلبالو به من داد گفت:
_ دیوید! رئیس جمهور می خواد برگرده!
شوکه شده بودم...
_ می خواد برگرده ؟...ا...البته من که از خدامه...اما رای نمیاره اونم تو این موقعیت!
رئیس جمهور سابق ادامه حرف را گرفت...
_ درسته و این نیاز به یک شوک قوی داره یه شوک قوی برای حزب...
گفتم:
_ شوک ؟! چه شوکی می تونه تو این موقعیت رای جمع کنه؟!تازه اگر من بخوام استعفا بدم بدتر به ضرر حزب تموم میشه!
مکسوی گفت :
_ درسته ! شوک قوی و بازگشت رئیس جمهور رو می خواهیم اما نه با استعفای تو!
از اتاق خارج شدیم ...من هنوز شوکه بودم و گیج...از بین ازدحام جمعیت پا به خیابان گذاشتیم و به سمت اتومبیل ها حرکت کردیم...
در ماشین که باز شد آسمان را دیدم! هر چقدر سعی کردم زمین را نگاه کنم نشد!هیچ صدایی نمی شنیدم ...اینقدر آسمان را دیدم که چهره یکی از محافظ ها در حالی که فریاد بی صدایی می زد اومد جلوی صورتم...!!!
بله !من ترور شدم و تو بیمارستان مردم!!!!!!!!!!!
******************
تو بیمارستان وقتی مردم همه را بیرون کردند ...مکسوی و آقای!رئس جمهور آمدند بالای سرم..
مکسوی گفت:
_ اوضاع خوبه فقط تک تیراندازه رو چیکارش کنیم؟!
_ همون کاری که اینجور موقع ها لازمه !
ملحفه را که از روی صورتم کنار کشیدند /سرم متلاشی شده بود/هیچ احساسی نداشتم...
رئیس جمهور گفت:
_ آخرین ضزبه رو بزنید! بعد من به عنوان کاندید معرفی میشم...
مکسوی با خونسردی خاصی جواب داد:
_ حدود ده روز دیگه مراسم مورد نظره !!!شما روز دوازدهم معرفی میشید!!!
***************************
توی اون ده روز همه جا رفتم ...همه برای من ناراحت بودند...
شب ها هزاران نفر برای من شمع روشن می کردند...
روز دهم شده بود و خبری از خبر مهم نبود...دیگه از من چی می خواستند مرده من به چه درد می خورد...
از آویزون شدن روی عقربه های گرینویچ و دیدن روح های مونث که فارغ شدم ! اومدم دنبال رئیس جمهور که حالا موقتا سرپرست کشور بود...مکسوی اومد دنبال رئیس جمهور و با هم رفتند...
تو آسانسور به آرامی گذشت...وارد اتاقی شدیم که 50تا تلویزیون اونو احاطه کرده بودند...تمام تلویزیون ها روی یه کانال قفل شدند...همه ساکت بودند ...تصویر یه مراسم بود که هنوز نفهمیده بودم چه مراسمیه!
مجری اعلام کرد:
_... و به این ترتیب بنا به رای داوران همانطور که جهان انتظارش را داشت آخرین رمان رئیس جمهور فقیدمان با عنوان "مردم باهوش من!" برنده نوبل ادبیات سال شد!!!
با ورم نمیشد /آخرین رمانم حتی از اولی هم مزخرف تر بود!
دو روز بعد آقای رئیس جمهور کاندید شد و چند ماه بعد توانست با پوستر تبلیغاتی رمان نوبل گرفته من 78درصد آرا را کسب کند....یک رکورد تازه در تاریخ دموکراسی آمریکا...
بله ستون نویس داستان های خانم های کمرباریک واشنگتن و عاشق زن سردبیر واشنگتن پست و وزیر فرهنگ فعلی ...رئیس جمهوری شد که با ترورش رکورد دمکراسی تو تاریخ آمریکا شکست و جایزه نوبل ادبیات را به ارمغان برد ...
دیگه باید برم چون همانطور که اول گفتم رو گرینویچ با یه روح بلوند قرار دارم!!!
هر داستان وقتی تمام می شود آغاز می گردد...