تبليغاتX
شطرنج سیاسی
شطرنج سیاست اقتصاد ورزش اجتماع ادبیات
 گلدكوئيست شطرنج ايران را تعطيل مي كند...

تلخ ترین مقاله تاریخ شطرنج ایران!!!{اين فدراسيون را قورت بده) اثر مداحي جانسون!!!

به زودی ...(حداکثر چهرشنبه بر روی وب قرار میگیرد)

        تلخ ترین مقاله تاریخ شطرنج ایران!!!

وبلاگ شطرنج سياسي به زودي منتشر مي كند

 فدراسيون در منجلاب شبكه هاي هرمي!!!آخرين مقاله مهدي س سرستيان...

 اين روزها حقيقت به قدري تلخ شده كه بعضي ها برايش خون مي ريزند و بعضي هم زير ماشين مي روند و مي ميرند!!!اما لذتي كه حقيقت دارد علي رغم همه فشارهاي دوستان و نا دوستان! باز هم بسيار زيباست...مي دانم دوستان بسياري از اين مقاله مي رنجند اما شطرنج ايران رو به نابودي است و من به عنولن كوچكترين عضو اين خانواده نمي توانم ساكت بنشينم اكنون شطرنج ايران خلاصه شده است در گيلان و گاهي هم آذرباييجان هاوتك توك بقيه تهران كه كلا بيشتر بازاريابي شبكه هاي هرمي براي شاگردان و اولياي انها شده است تا.... ادامه خواهد داشت اگر زير ماشين نرويم!!!

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در یکشنبه سیزدهم دی 1388  |
 جوابیه جناب اسداللهی
در نظر سنجی به عمل آمده از سوی ۶۰ شطرنجباز کرج

محمد صباحی مسئول کمیته مسابقات  و داوران با ۷۷ درصد آراء

و بهزاد شایا با ۷۵ درصد آراء  مسئول کمیته انضباطی

 به عنوان فعالترین مسئولان  از رضایتمندی بالای اعضاء برخوردار شدند.

این موفقیت را به این عزیزان تبریک و ارزوی پیشرفت بیشتر برای سایر مسئولین کمیته ها را دارم.

ا سلام جناب آقای سرستیان می دانم که به عنوان دلسوزی برای شطرنج این مطالب را نوشته ای لیکن
ا- متاسفانه این نظرسنجی دارای ایرادات زیادی بود و قرار بود که ابتدا توسط اینجانب کنترل و بعد بین شرکت کنندگان در مسابقه توزیع شود.
2-شرکت کنندگان در مسابقه هفتگی تنها 10 درصد اعضاء و شطرنجبازان را شامل می شوند.و اتکا به این نظرات درصد مطمئن نمی دهد.
3-نظر سنجی فوق داوران و کمیته ها را با هم در یک نگاه مورد ارزیابی قرار داده است.
4 -متاسفانه بسیاری از برگه های موجود با .............................................................................. مورد سوال قرار میدهد.
5- در و ضعیت فعلی بدون کمک فدراسیون و اسپانسر با سیلی صورت خود را سرخ نگاه داشته ایم و لی از محل کلاسها در تابستان امکانات خوبی را برای هیت مهیا نمودم که میتوانید د ر وبلاگ کرج ملاحظه فرمایید.
6-تعیین مسئول برای سالن از گزینه های داخل کادر هیئت در وضع فوق امکان ندارد و همانطور که گفته اید مسئولیت در کمیته ها و مسئولیت هیئت کاملا افتخاری است و نباید به ان به عنوان شغل و کار نگاه کنیم.
7- از انتقادات سازنده شما استفاده خواهم نمود. متشکرم
خادم شطرنج کرج- اسداللهی

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در جمعه چهارم دی 1388  |
 امتحان بزرگ اسداللهي
امتحان بزرگ اسداللهي

 اين روزا شطرنج كشور خودش كم شير تو شيره شطرنج كرج هم داره از اون الگو ميگيره انشاالله كه ختم به خير بشه ... اوضاع از چند ماه پيش شروع شد موقعي كه بعضي از والدين دانش آموزان از نحوه برخورد بعضي از افراد گله مند بودند ...كم كم مشكلات از والدين هم فراتر رفت و به خود اعضا كادر هم كشيده شد تا جايي كه اگر وساطت بعضي از پيشكسوتان نبود شايد تقابل ها رويه جدي تري به خودش مي گرفت هر چند كاش رويه جدي تر و و علني تر مي شد و در لفافه لجبازي ها و ناراحتي ها رشد پيدا نمي كرد...امروزه كم كم شطرنج كرج آن روحيه داغ خود را از دست مي دهد به عنوان مثال درست يادمه سالها پيش در بين مسابقات مهمترين چيزي كه در بازي هاي مسابقات هفتگي حواسمان را پرت مي كرد ارتباط با دوستانمان بود اما امروزه بدترين زجر انتظار بين بازي ها براي برگزاري دور بعد هست و اين يعني ديگر همه فقط براي بازي مي آيند آن هم براي پلاستيك و فوم نه براي روح شطرنج... البته تو هممين گير و دار هم كارهاي جالب و مبتكرانه اي انجام مي شود كه جاي بسي خوشحالي است...به عنوان مثال مسابقه لب تاب ها و يا نظر سنجي اخيري كه انجام شد كه البته تا امروز كسي از نتيجه شفاف آن آگاه نشده است...البته منابع آگاه گفته اند گه گله مندي اعضا از بعضي نفرات كادر كه بسيار انفعالي انجام وظايف افتخاري!!!خود كشان كشان مي گذرانند با آراي معنا داري در نظر سنجي اخير خود را به رخ كشيده و اين آزمون بزرگي است براي محمدرضا اسداللهي ...مردي كه شعارش استقلال مالي ورزشي و البته معنوي شطرنج كرج بوده و هست ...آيا او نتايج نظر سنجي را به طور شفاف اعلام ميكند؟آيا ضعف عده اي از اعضاي كادر كه در نظر سنجي اثبات شده و البته در كل كادر و مديريت هم تاثير گذاشته و خواهد داشت اين شجاعت و اعتماد به نفس را به رئيس شطرنج كرج مي دهد كه اين بانيان گله و ضعف را حذف كند؟...اينها سوالاتي است كه اسداللهي يا با عملكرد قاطع و شجاعانه اش در چند روز اخير به آنها پاسخ مي دهد و يك بار ديگر ثابت مي كند كه به نظر همه افراد شطرنج كرج و به خصوص اكثريت احترام مي گذارد و يا مانند صدها مديري كه آمده اند و رفته اند كليشه اي و منمفعل و جوري كه مثلا همه را نگه داريم به راه خويش ادامه مي دهد كه البته در مورد دوم اميدوارم راهي مانده باشد...

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در دوشنبه سی ام آذر 1388  |
 بازهم براي صدمين بار براي صدمين مسئول جوجه اردك زشت!!!
ریاست جدید فدراسیون لطفا مطالعه نمایید این مقاله در زمان دکتر مداحی نوشته شده اما اکنون در آغاز راه شما تقدیم می گردد تا انشاالله بهانه نباشد برای بعدها!!!

هرچند وقت يكبار بايد با دم شير در افتاد نا ورنيفتاد اين مثل را از من شنيده بگيريد!!!ميگيد نه پس از مسئولين خواهش مي كنم اين مطلب را كه سالهاست!!!در اين وبلاگ زدم و مجبورم دوباره بندازم صفحه اول مطالعه بنمايند و كمتر به دعواي احمدي نژاد و هاشمي و 18 آذر و خودكشي پزشك كهريزك و مرگ مشكوك خريدار سهام مخابرات و...بپردازند و جان مادرتان يك كم فقط يك كم به شطرنج هم لااقل بگيد فكر كنند ...به خدا كارهايي كه بيات و شطرنج گيلان و... مي كنند را به حساب شطرنج دولتي و كشور و خودتان نزاريد خودتان چيكار كرديد؟جانم؟فيلتر مي كنيد؟!چشم چشم!!!اصلا آقاي احمدي نژاد را به شطرنج چه مربوط حياط خلوت آمريكا مهمتره يا حياط خلوت خونه ننم اينا خوب معلوم انرژي هسته اي حق مسلم ماست!!!خوب شد ؟پس فيلتر نكنيد ببخشيد حرف مفت زدم ببخشيد اصلا من بد من نادون من جوون جاهل !!!

جوجه اردک زشت !!!(روزی قویی زیبا خواهد شد!!!)

مطلب زیر کاملا مستقل نوشته شده و نظر نویسنده است با نگاهی منصفانه در میابیم که مشکل بسیاری از هیئت های شطرنج کشور در میان این درد و دلهاست...

درست یادم نیست که دقیقا کی بود اما فکر می کنم یکسالی از زمانی که با یکی از دوستانم در مورد فضای مدیریتی در آمریکا صحبت می کردم گذشته باشد...دوست من سال ها در آنجا زندگی کرده بود و به زودی هم می خواست که به آنجا برگردد...کاری به همه مباحث مطرح شده در آنروز خاص را ندارم اما نکته ای که در مورد خصوصیات مدیریتی در آمریکا به من گفت موردی بود که من را تا پاسی از شب بیدار نگه داشت و مرا عمیقا به فکر فرو برد...

در کشورهای پیشرفته اروپایی و آمریکا و.و..چند اصل همیشه در یک تشکل مدیریتی با دقت رعایت می شود البته موارد بسیاری در یک نضام مدیریتی رعایت می گردد اما مواردی خاص هستند که خود سرچشمه ده ها و شاید صدها ریز مجموعه دیگرند:

یک مدیر یا مجموعه مدیریتی:

افتخار و اعتقاد قلبی به کار یا خدمت در حال انجام ...

باور توانایی ها و شخص خود...

حساسیت افراطی در بحث وقت شناسی.

ایجاد و تقویت خوش مشربی حقیقی و حقوقی..

.دانستن این نکته مهم که آنچه از شما به عنوان یک مدیر می خواهند و انتظار دارند الزاما همان چیزی نیست که می گویند !

روحیه بالای مدیر و تقویت و تلاش برای حفظ آن توسط نظام مدیریتی ارشد...

مهم بودن همه اشخاص در عین ارزشمند بودن شخص...

با هردیدی به موارد فوق نگاه کردم به جز نتایج مثبت هیچ چیز عایدم نشد ! با نگاهی بدبینانه خواستم به مسئله نگاه کنم !شاید پشت این تزهای کلیشه ای اما در عین حال جالب دستی از استکبار جهانی و...را بیابم ولی دیدم که در بعضی از موارد نکته هایی وجود دارد که با هر مکتب و دین و ایمانی همخوانی دارد و اصولا رد آنها نقض خیلی چیزهاست...

مانند جمله (اگر مسلمان نیستید آزاده باشید...)

اما در عین حال هر چیزی نیازمند بستری مخصوص به خود برای شکل گیری و پیشرفت و حفظ آن رویه هست و نظام مدیریتی و خصایص مربوط به آن هم از این قاعده مستثنی نیست.

در کشور ما که به قول فردوسی پور برنامه نود همه چیزمان به هم می آید کلمه بهره وری مدیرتی نیز بد جوری به عمل تبدیل می گردد یعنی عده ای از مسئولین ما توقع دارند که مدیران کارهای اجرایی خردتر در کشور با صد گرم بذر صد هکتار محصول بدهند ! به همین خاطر است که معمولا طرح ها خوب است ...لوایح عالی است...انتقادات و دخالت ها به نحو احسنت در حال اجراست ! نگاه های کارشناسانه بسیار عالی همه موارد ریز و درشت را به سلاخ خانه موشکافی کارشناسانه می برد و میکروفون ها و تریبون ها ی مختلف همیشه بدجوری داغ داغ هستند اما نتیجه گیری....بسیار متفاوت است از حداقل انتظارات...

چرا؟!

جواب این چرا را اگر بخواهیم کاملا بدهیم باید یک ده جلدی نوشته و تازه در انتهای آن بنویسیم : ادامه دارد...!

اما یک مورد را که اخیرا به عینه شاهد بودم را می توانم الگویی معکوس قرار دهم تا با بسط دادن به بسیاری از موارد دیگر حرف را بیان کرده باشم...

منظورم از الگوی معکوس این است که این مورد یک نقطه کور و منفی در نظام مدیریتی ورزش کشور است که با عنایت به آن ! می توان از تکرار موارد این چنینی جلوگیری کرد و شاید هم مقدار ناچیز آبی که در دستمان مانده باشد را بتوانیم حفظ کنیم...!

چند وقتی است ( هنوز هم البته صد چندان) که هیئت شطرنج کرج حال بسیار عجیبی دارد مثل بیماری می ماند که تب و لرز کرده و یا سردش است که آنقدر پتو روی سرش می ریزند تا خفه شود یا گرمش است که منتقلش می کنند به سرد خانه...خلاصه موقعی هم که حالش از ناچاری بهتر! می شود یا باید پتوها را مرتب کند یا پول هزینه های سردخانه را بدهد.

ماجرا از این قراره که مدتی است با اصرار فراوان بسیاری از شطرنج بازان و دوستان کرجی و غیر کرجی از جمله حقیر شخص دلسوز دیگری مسند باخت باخت ! ریاست هیئت شطرنج کرج را برعهده گرفته است .هیئتی که در گرداب مشکلات غرق است و باز هم افتخار می آفریند باز هم استعدادهای شگرفی را بارور می کند باز هم می شود یکی از هیئت های برتر و موفقیت های بسیار درخشانی را هم کسب کرده و می کند اما این ها همه همان تریبون های همیشه داغ هستند...تا موقعی که موفقیت هست جمع کثیر مدیران تبریک گو و تبریک شنو و تریبون ها و تبلیغات هم هست .اما مو قعی که عمل و بسترسازی برای ادامه این موفقیت ها لازم است همه پشت تریبون های داغ دیگری هستند...

هیئتی تحویل گرفته شد که حدود خیلی! تومان بدهی آشکار و نقدی داشت البته شاید با توجه به هزینه های بسیار یک اعزام یا برگزاری یک مسابقه مبلغ ناچیزی باشد و ارزش طرح هم نداشته باشد ...اما در شرایطی که جای مورد بحث مکانی است که مخاطبانش جوانان و نوجوانانی هستند که باید حداقل امکاناتی را برایشان فراهم کرد که لااقل از قیمت بسیار ارزان هروئین و کراک در کشور ! پایین تر باشد یک میلیون تومان بدهی نقش یک میلیارد خجالت و مشکل را دارد...مشکل بودجه در تمام کشور سوپر استاریست همیشگی که در سریال ناکامی های نتیجه ای نقش اولی است...

اما تعجب اینجاست که در محیط ورزش کشور این رویه کمی متفاوت عمل می کند یعنی بودجه کافی برای همه ناکامی ها و رفع و توجیه مطبوعاتی آنها هست اما برای موفقیت ها خیر!

هزاران اعتبار و هزینه ریز و درشت را برای ایکس و ... خرج می کنیم و در بعضی موارد حتی خودمان هم اعتراف به هزینه کرد اضافی داریم اما جایی که نفس های آخرش به وضوح قابل شمارش است چون جوجه اردکی زشت تنهای تنهاست.

همانطور که گفته شد چند ماهی است شخصی  بر صندلی داغی تکیه داده است که جزء خرج کردن اعتبار و آبروی آدمی عایدی دیگری برای صاحبانش ندارد.اگر چه انتقادات بسیاری و نیز به عملکرد همین دلسوز کنونی نیز داشته و دارم اما در عین حال دلیل بر چشم پوشی حقیر به مظلومیت حاکم بر محیط فعلی شطرنج کرج نیست...اگر چند ماه اول ریاست  را با هر نوع استارت مدیران قبلی مقایسه کنیم سریعا به این مهم اعتراف می کنیم که بدنه خصوصا معنوی شطرنج کرج شوک بزرگی را پذیرا شد که باعث احیا آن در همه بخش های عملی اش گردید.

کارهایی چون بازگشت شاگردان نونهال و نوجوان و بزرگسالی که از کلاسهای آموزشی دلسرد شده و رفته بودند...همکاری خالصانه بسیاری از داوران و مربیان مخصوصا جوان شطرنج باز کرجی که با همه کمبودها و مشکلات هنوز هم با دل خود تصمیم می گیرند و خدمت می کنند.تحولات عینی همچون دگرگونی های متعدد و تاثیرگذار محیطی هیئت شطرنج کرج (آسفالت و خدمات مخابراتی و زیباسازی و...)جذب دلسوزانی چون مهندس عباسی شهردار فردیس و مهندس وحیدی مدیر مجموعه ورزشی شهاب کرج که هردو با وجود آگاهی مشکلات زیاد و متفاوت تبلیغاتی شطرنج در کشور جزء اصلی ترین و تنهاترین افرادی بودند که در جلوگیری از انحراف صدها جوان شطرنج باز کرج نقش بسزایی داشته و دارند و چه بسا اگر کمک های خیلی از ها ها نبود اکنون هیئت شطرنج کرج هم یا نبود یا در حال مومیایی شدن بود...

برگزاری مسابقات مختلف که حتی در فواصل زمانی ای که بسیاری از مکان های بزرگ شطرنجی در خواب خوش عیدها و غروب تعطیلات و... بودند و جذب بسیاری از شطرنج بازان حتی از تهران و حومه و...احیای پرشور و نشاط لیگ دسته یک غرب استان تهران یا همان کلان شهر کرج و شروع لیگ دسته دو کرج که باعث شده عده کثیری از شطرنج بازان کرجی و غیر کرجی بصورت فعالانه با شطرنج کرج در ارتباط باشند. درخشش های مختلف شطرنجی در کشور استان و المپیاد و...(که خود همین یک سطر مقالات متعددی را می طلبد...)

اما دستمزد همه این موفقیت ها و دلسوزی ها و ده ها کار درخشان دیگر یک اختلاف تکراری است بین تربیت بدنی و فدراسیون ...دو سازمانی که گاهی فراموش می کنند هدف اصلی موجودیتشان احیای ورزش هایی نظیر شطرنج مظلوم است نه ترور آنها !...

در حالی که تربیت بدنی با استناد به نامه جناب آقای هاشمی طبا ( زمان نوشتن مقاله) تاکید دارد که کرج به عنوان یک ورزش مستقل دارای هیئت های مختلفی با استقلال کافی هستند و چون هر هیئت استانی دیگری باید از فدراسیون مربوطه خود بودجه ای مجزا و...بگیرند و در عین حال در راستای سیاست های کلان نظام و اصل 44 قانون اساسی و سیاست های ابلاغی رهبری و آنکه هیئت نیمه خصوصی است باید حتی المکان اجاره ای نیز به تربیت بدنی کرج بپردازد ...

فدراسیون و شخص دکتر مداحی ریاست  (سابقا!!!)محترم آن با تاکید همیشگی و ویژه خود به پرداخت دویست هزارتومان سهمیه ریالی هیئت طی یکسال!و تاکید مجدد بر عدم استقلال حداقل شطرنج کرج!و زیر مجموعه دانستن شطرنج کرج از هیئت شطرنج تهران و به نوعی نیز خواستار آن هستند که هیئت شطرنج کرج خودکفایی خود را نه تنها در موفقیت ها !!!!بلکه در مباحث مالی نیز ادامه دهد...!خواسته ای که شاید به نوبه خود و با توجه به ورزش شطرنج عجیب ترین انتظار مدیریتی و با وجود نبود یک نمونه عینی ابداع رویه جدیدی به نظر می رسد.

به راستی هیئت شطرنج کرج که با اعتبار شخصی رئیس و برخی اعضا و کادر اجراییش روزگار گذرانده و مربیان و داورانش بنا به اعتماد به دلسوزان مسئولش به کار خود با وجود عدم پرداخت ها ی کافی ادامه داده و ارائه خدمت می کنند و بازیکنانش همچنان باید در هنگام مسابقات آرم نوشته شده ای را با مضمون (متعلق به هیئت شطرنج گرمدره و ...)در پشت اکثر ساعت های شطرنجی اش ببینند و رئیسش برای اعزام یک حق طبیعی به نام اعزام یک تیم در مسابقه ای نه چندان پر هزینه به هزاران جا نامه بنویسد و درخواست کمک کند و پاسخ زیبای نه!!! را بشنود باید اینچنین در اختلاف بین یک فدراسیون و تربیت بدنی بسوزد و بسازد ؟!!!!!؟؟؟؟؟؟

و کم کم نابود شود ؟!

مگر چند دلسوز داریم که اینچنین زیربار نگاه های اولیای مقام آوران رده های سنی به خاطر عدم تخصیص هدایایی خاص خرد می شوند و دم نمی زنند؟ به راستی تحمل آدم ها را با چه مجوزی می سنجیم و به بازی می گیریم و کارهایشان را وظایف آنها تلقی می کنیم؟! مگر در این کشور چند نفر حاضرند بی چشمداشت حتی یک ریال حقوق... خالصانه تفکر و صادقانه خدمت کنند ؟

آنوقت به آنها بگوییم باید گدا باشید تا موفقیت کسب کنید!!!

در آخر به این نکته اشاره می کنم که پس از اصرار دکتر مداحی  سابق بنا به عدم استقلال شطرنج کرج هیئت شطرنج تهران مسئول شناخته می شود که آنهم با وجود رفتن هدهدی ها و آمدن زاهدی ها(موقع نوشتن مقاله) بیشتر مشابه کلاف سردر گمی است که بوی نخودی به رنگ سیاه را می دهد تا کمک!!!امیدوارم جانبازی چون دکتر مداحی سابق و انشالله آقایان جدید که به واقع حق بسیاری بر گردن جوانانی چون من دارند به این نکته نیز دقت کافی داشته باشند که خدایی نکرده نا آگاهانه باعث آن نشویم که روزگاری پیش بیاید که استعمال مقداری کراک بسیار ارزانتر و راحت تر و بی دغدغه تر و کم مشکل تر باشد تا شرکت در یک مسابقه شطرنجی در هیئت هایی چون کرج...

دلسوزانی چون ها و ها و بازهم هاهارا با عدم اختصاص حق طبیعی هزاران نفر از دست ندهیم ...

اثبات زمان بسیار شفاف تر از آن چیزیست که انتظارش را داریم و قضاوتش بسیار بی رحمانه تر از آن چیزیست که خواهیم دید...!

من الله توفیق

مهدی سرستیان دیماه 1387

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388  |
 یکبار دیگر شطرنج سیاسی همه را غافلگیر کرد!!!
پیشبینی بزرگ وبلاگ شطرنج سیاسی مبنا بر استعفای مداحی ریاست فدراسیون شطرنج به حقیقت پیوست و وی ضمن اعلام استعفا در جام جم و صدا و سیما گفت:منتظر نظر مجمع هستم...

چه کسی از در فدراسیون تو می آید؟!آیا مداحی می رود؟دورخیز محجوب برای ریاست فدراسیون با مقاومت لابی های سایه موقتا متوقف شد...

مداحی طوری حرف میزند که یعنی زیاد از رفتن احتمالی راضی نیست محجوب هم که نمیخواهد دورخیز خود برای ریاست را افشا کند فعلا به جهت مقاومت هایی سکوت کرده هر چند از افرادی چون روغنی و محجوب ویکی دیگر از جوانها از طیف بازیکنان و چند نفری هم با سنین بالاتر از طیف سیاست و چند مربی هم از سایه هایی برای جانشینی مداحی صحبت می شود...یک منبع آگاه از فدراسیون به گزارشگر اعزامی ما راجع به تهیه خبر فوق گفت:

معلوم نیست که مجمع با استعفا ی دکتر موافقت کند اما صلاح بر رفتن دکتر است چون ایشان در مجمع تشخیص هستند و از طیف رضایی ها و هاشمی ها بیشترند تا احمدی ها!!!و ایشان و بدنسازی و دارویی پزشکی فعلا باید بروند وگرنه بودجه نمی دهند تا خودشان زمین بخورند ...

هر چه هست این وسط شطرنج مثل همیشه روسیاه این ذغال بازی است و بس واگر نه که دکتر احمدی نژاد همچنان در حال اداره جهانی هست و از ۶درصد کاهش پیشبینی برنامه توسعه برای رشد اقتصادی حرف نمی زند چرا که اداره جهان مهمتر است و با ۳۰۰نفر از جمله مشایی عزیز به حیاط خلوت اوباما سر میزند تا برای پیرزنان ونزوئلایی خانه بسازد و البته برای پیرزنان ایرانی خانه اما از نوع سالمندانش...آقای هاشمی عزیز هم که فعلا دو شغل دارند و وقت شطرنج ندارند آقا مهدی اشان هم که همچنان خارج تشریف دارند برای هوا...آقای مداحی هم که شطرنج بازی نکنند بالاخره با زور قرص خواب احتمالا می خوابند و زیاد ناراحتی نمی کشند پس بنابرین خاک بر سر من که شطرنج را دوست دارم اینجا زیر پونز نقشه ورزشی دنیا!!!

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 استعفای دکتر مداحی فر در دو ماه آینده!!!
بنا به اخبار رسیده از دوستان با نفوذ و ژیشگویی های مبتنی بر منطق ریاضیات دکتر مداحی فر ریاست محترم فدراسیون حداکثر در ۲ ماه آینده استعفای خود را از سمت ریاست فدراسیون اعلام خواهد کرد!!!

در مطالب بعدی بیشتر خواهیم نوشت...

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در سه شنبه سوم آذر 1388  |
 ملاقات با یک روح بلوند روی عقربه های گرینویچ!
برای مطالعه این داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید و خواهشا نظر هم بدهید... 

نام: ملاقات با یک روح بلوند روی عقربه های گرینویچ!

نویسنده:مهدی سرستیان

مضمون:طنز تلخ سیاسی

سال نگارش:۱۳۸۷

 

تو مرکز واشنگتن زندگی کردن و آقای نویسنده بودن به آن راحتی ها هم که همه فکر می کنند نیست /لااقل برای من نبود ...ماجرا را زود و سریع تعریف می کنم چون با یه خانمی که تازه تصادف کرده رو عقربه های ساعت گرینویچ ملاقات دارم !!!

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در یکشنبه هفدهم آبان 1388  |
 مناجات نامه( این مطلب تکراری است که بنا به اصرار دوستان با توجه به شرایط رو صفحه اصلی قرار داده شد..
طلب زیر بخشی است از کتابی با نام : (بوفالوی کلاسیک) به قلم حقیر است که چون  صدها کتاب دبگر درگیر مراحل گوناگون اخذ مجوز و... می باشد/این کتاب در 8 فصل تنظیم گردیده که فصل اول آن: (تک سلولی مبهم) نام دارد که از 12 نامه تشکیل شده به نام های : (گیج نامه...مناجات نامه...دعوانامه...دفاعیه نامه...گناه نامه...سوگند نامه...عشق نامه و...) که مطلب  فوق همانا مناجات نامه این بخش است که بخشی از آن با تغییرات مختصری (به علت همرنگی با اخبار روز کشورو...) تقدیم عزیزان می گردد...در مورد مطلب عده ای از دوستان با عنوان اینکه بخشی از مطالب شاکله اصلی اشان کلیشه ای هستند نیز به عرض می رساند که وبلاگ فوق هیچ ادعایی در زمینه دست اول بودن سبک تاکید می کنم سبک مطالب ننموده است اما نکته مهم آن است که با قالب های نو و همینطور تجربه شده  به سراغ موضوعاتی نو برویم هر چند نظر این عده را هم به دیده منت می گذاریم و سعی امان را بر آن متمرکز می کنیم...

                                                                                                                                                                                                                          با سپاس مهدی سرستیان

نکته :متن زیر بر پایه طنز تلخ تالیف شده اما در بین آن هجویاتی به علت عدم یکنواختی عامدا گنجانده شده.

مناجات نامه

خداوندا! تو را سپاس که مصدق نشدم ! چرا که با آن عظمت و شکوه بعد از این همه سال حتی یک دست انداز هم به نامم نیست...

خدایا! تورا شکر می گویم که میدان آزادی نیز نگشتم چرا که آینه دقی مانند برج میلاد را برایم           می ساختند تا به هر نحو ممکن من را به عنوان نماد پایتخت ایران کنار زنند...

پروردگار من!تو را سپاس که شهید نگشتم تا بعضی ها به نام من هر کاری بکنند...(پروردگارا شاهد باش گفتم بعضی ها !یه وقت نیایند فیلتر...؟)

بزرگ!تورا شکر می گویم که لجن نشدم چرا که آنوقت به حال عده کثیری!انسان نما افسوس               می خوردم...

خدای من!تورا هزاران بار!سپاس که خواهرزاده احمدی نژاد نشدم!!!چراکه بعد می شدم وزیر صنایع و معادن کشور و یک سری غیر خودی!می گفتند این (به قول همسر محترم سخنگوی دولت خودشان به خووودا) معجزه هزاره سوم نعوذباا... فامیل بازی می کند...!

خدایا! شکر که گلشیفته فراهانی نشدم چرا که مجبور بودم برای ۱۰ دقیقه بازی در فیلمی هالیوودی(استغفرا...)همش حواسم باشه که دستم به دیکاپریو نخوره اونور تو ایران بازار بزرگ تهران تعطیل شه!!!

یارب!شکرت که قفل نشدم!!!تا دکتر(احتمالا!)مظاهری عزیز (ریاست اسبق بانک مرکزی) بیاید دوتا از منو بزنه دره بانک مرکزی بعد آقا محمود ناراحت بشند!بیایند یکی دیگه را بزارند جای من تا منو بازه باز کنند!!!

خدایا ببخشید اول از اینکه زود خودمونی شدم ها...آخه اولش قلمی صحبت کردم یه همچین سختم بود دیگه عادت کردی دیگه!!!ما بنده ها خیلی رو داریم نه؟!

خلاصه خدا جون!باز هم شکر که میرزاده عشقی نشدم تا به خاطر یه بیتی که برای  عزیزی گفتم تا آخر عمر کتابام افست...کنار خیابون قاچاقی فروش برند...

راستی ! خوب شد سعید امامی اسلامی!نشدم چون اصلا دوست ندارم بهم ثابت کنند مزه واجبی چه جوریه...

شکر!که خاتمی هم نشدم چون نزدیک هر انتخابات هی باید می خوندم :(یه دل میگه برم برم یه دل میگه نرم نرم)...

خدایا! شکر تراش نشدم!چون اصلا دلم نمیخواست تراش باشم خوب!!!(نمیخوام دلیلشو بگم!!!)

خدایا شکرت !عینک نشدم چون هر ۵ ثانیه یکی منو با انگشتش هول میداد بالا...

شکر!که قالیباف نشدم چون اگر تا عجبشیر هم پیاده رو هارو سنگ مرمر می کردم و برج میلادو با جرثقیل تابلوی روش!!!کامل اعلام میکردم می گفتند زبانم لال ( تبلیغات انتخاباتیه...)

خوب شد نخاله ساختمانی نشدم تا هیچکس منو نخواد...

خدایا!!!شکر نماینده مجلس نشدم تا همش همششششششششش۱۰۰ میلیون بهم بدند تا بتونم یه زندگی حقیرانه (به قول رئیس مجلس) به زور دست و پا کنم!!!

راستی خیلی خدایا شکر!!!کردان(تا موقع درج مطلب وزیر کشور...یک انیه دیگر را خبر نداریم!!!) کر کردان نشدم تا یواش یواش بفهمند تولدم هم قلابیه چه رسد دکترا!!!

خیلی خوب شد پروین نشدم چون معلوم نبود شاعره معاصرم یا رئیس استیل !!!

خوب شد یوزارسیف هم نشدم چون امساک نفسم ضعیفه تاریخ میریخت بهم!!!

خدایا شکرت که به قول ننم هیچی ...نشدم!!!

پایان

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در شنبه نهم آبان 1388  |
  کارپوف ...قائم مقامی ...خوب بد زشت!(تگزاسی ترین فیلم شطرنج ایران!
 

          

              

 كارپوف        <<<<<<...خوب...بد...زشت...       >>>>>>>>قائم مقامي     ( تگزاسي ترين فيلم شطرنجي ايران !!! ‌)

خبر را از سايت آچمز ديدم كه معمولا در غافلگيري مخاطبانش تبحر خاصي دارد ! وقتي كم كم از شوك ! خبر بيرون آمدم از خودم تعجب كردم

.يك كم از خودم هم عصباني شدم!آخه چرا نميتونم مثل همه انسان هاي! نورمال از اين خبر مسرت بخش خوشحال بشوم آنقدر خوشحال كه از هيچكس و هيچ چيز نپرسم چگونه شد و چگونه مي شود؟! باز هم مثل هميشه كمي متفاوت تر از ديگران جاي خوشحالي غير قابل وصف! به اين فكر مي كردم كه بايد ناراحت باشم يا خوشحال يا شايد بي تفاوت؟!

گذاشتم كمي از اين خبر و تحقق حيرت آورش بگذرد تا شايد دور از اجتماع خشمگين  اسكار انصاف را به ديدگاه خودم  بدهم...

نميدانم بايد خوشحال باشم كه ابر مرد عرصه شطرنج ... شاه مچ هاي دوجانبه و سلطان طرح هاي زيركانه و حيرت آور بر صندلي اي تكيه زده كه كمي آنطرف تر و در صندلي مقابلش رمز گشاي شكوفايي شطرنج كشورم با انگيزه اي بالا لبخند ميزند؟!

نميدانم ناراحت باشم كه استاد بزرگ جوان و ارزنده كشورم بايد شخصا نگران كاهوي كنار ظرف نهار حريف بزرگش باشد تا تدارك مناسب براي شروع بازي متناسب او.؟

باز هم نمي دانم ميتوانم از بردها و مساوي هاي احسان بر خود و ايراني بودنم ببالم و افتخار كنم يا نگران گودي زير چشمانش باشم كه كاش براي اسكان حريفش و كوچكترين كارهاي انجام اين مسابقه بزرگ ساعت چهار به رختخواب نمي رفت...؟

نمي دانم فدراسيون كي فهميد كه مي تواند كمك كند ولي احتمالا دلسوزان صف بسته براي عكس يادگاري كنار آناتولي دوست داشتني!!! اطلاعات كافي جهت كمك نداشتند واگر نه كه چهره همه اشان از دوست داشتن مي خواست كارپف را درسته نوش جان كند!

آنقدر حركت بزرگ بود كه صدا و سيما هم طلسم عمر خود را شكست  و شطرنج شد گوشه اي از خبرها و احسان گوشه اي از مصاحبه ها و كارپف گوشه اي از تصاوير

اين زيركي احسان را از اعماق وجودم مي ستايم نه براي كارپف و نه براي خودش بلكه براي زماني مناسب در مكاني مناسب با حريفي كاملا شناخته شده ...اينكه اين مسابقه مي تواند بر شطرنج و زندگي فني و غير فني شطرنجي احسان تاثير بگذارد جاي هيچ بحثي نيست اما تاثيري كه اين حركت بر خانواده هايي در دور افتاده ترين مناطق كشور و بر مسئولاني در بي ارتباط ترين ادارات مملكت و بر رسانه هايي در منفعل ترين حالت بر جاي خواهد گذاشت آنقدر هست كه تاريخ ورزشي كشور آنرا ثبت و تمام عوامل به وجود آمدن اين افتخار را اسطوره هاي شطرنجي اين مرز و بوم بشناسد.بله براي همه اينها خوشحالم و براي احسان  شايد ناراحت ...براي خجالت هايي كه در فكرش در وسط بازي ر‍ژه مي رفتندكه: ( اگر فلان مسئول در برابر حريفش چنين كند يا فلان تماشگر خدا كند آرام بنشيند!و يا فلان گزارشكر خدا كند حركات  شطرنج را لااقل بلد باشد!)و هزاران از اين فلان ها و پلان هاي ر‍ژه اي روتين ورزش ما!

باز هم  ميگويم به دور از نتيجه كه آنهم بسيار افتخار آفرين است و اهالي فن جاي مانور  گسترده اي براي آن دارند ...

بار ديگر يك جوان بيست و چند ساله به خيلي ها ي چندين و چند ساله ثابت كرد كه اراده  جوان ايراني حيرت مي آورد و خواستن جسارت . پيشرفت همت مي خواهد و شايد يك مدد كوچك حسرت...

بار ديگر جوانان به آنهايي كه دائم در مقابل انتظارات به جاي اين نسل حق دار! مي گويند:‌( آنروز ها كه تو تاتي تاتي مي كردي من كيش مي دادم!!!...)

فرياد محترمانه اي را بر زير آب سر دادند كه  ( ببخشيد دير به دنيا آمده ايم لطفا وظيفه اتان را كمي انجام دهيد خواهش       مي كنيم...)

كار بزرگ استاد بزرگ شطرنج كشورمان و تمام دلسوزاني كه به همكاري او شتافتند  به مانند تركيبي است  درخشان در صفحه شطرنج كشور اما نه تركيبي كه معمولا انتظار داريم تا مستقيما صاحب يك برتري ماتريال نسبي شويم بلكه تركيبي نوآورانه و هوشيارانه براي برتري پوزوسيوني  و بازسازي و مرمت ساختارهاي پياده اي امان...

يك طرح زيركانه و هوشيارانه كه اهدافي دلسوزانه و صادقانه دارد هميشه برد برد است

 يعني هر نتيجه اي كه به دست بيايد منفعت است چه واضح چه نهان...

افتخار آفريني استاد بزرگ و همراهنش  منافع بسياري را چه خوب چه بد و چه ...براي شطرنج ايران به همراه داشته و دارد:

1-      خيلي ها فهميدند كه آرزوهاي بسيار بسيار بزرگ زود تر از آنچه كه فكرش را بكنيم در صورت اراده اي آهنين محقق مي گردند...

2-      به بعضي ها گوشزد شد كه به طرح هاي نوآورانه افتخارآفرينان كشور با ديد ملي و جدي بنگرند چرا كه اگر از قافله عقب بيفتند امكان دارد ديگر هرگز به طوفان افتخارات نرسند...

3-      افتخار آفرينان نيز فهميدند و با تمام وجود مجبور به درك ! شدند كه اهداف طوفاني خود را بايد با اتكا به اراده هاي پولادين خويش به سرانجام مقصود برسانند.

4-      لاك خلسه مانند خيلي ها شكست رسانه ها نيز فهميدند كه به جاي مانور بر روي ممنوعيت هدف دار شطرنج در اوايل انقلاب مي شود بر روي فرمان تاريخي خميني كبير مانور بدهند .

5-      در آخر من و امسال من هم فهميديم كه استاد بزرگي محبوب شدن فقط شطرنج نمي خواهد معرفت مي خواهد هدف هاي بزرگ مي خواهد صداي رسا مي خواهد صدايي تصويري چرا كه اين صداست كه مي ماند...

شايد خيلي ها خرده بگيرند كه ثنا گويي شد تا مطلبي جالب اما غرور دارد تا ثناي افتخار آفريناني را بگوييم كه استارت افتخار آفريني نسلي را مي زنند...

نويسنده : مهدي سرستيان

بهمن 1387

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387  |
 استاد تبريك مرا به علت بيماري اتان پذيرا باشيد...!!!

استاد تبريك مرا به علت بيماري اتان پذيرا باشيد...!!!

نوشتن از انسان ها هميشه برايم سخت بوده است...اما سخت ترين آن نوشتن در مورد انسان هايي هست كه مشكلات بزرگ زندگي  روزمره ما برايشان چون جلبك هاي تزئيني كف آكواريوم زيستگاه محيطي اشان است.

قصد ندارم تملق نامه اي را به نگارش در آورم چرا كه نه من و نه او به آن اندك نيازي نداريم...قصد ندارم پرو‍‍ژه پر سود ! و مخاطب بت سازي را در جريان فكري شطرنج استارتي مكرر ! بزنم چرا كه شطرنج همينطوري هم به دهها مرداب مشكل و ...گرفتار است...اما پورشاهماري كسي نيست كه بشود به آساني از نامش گذشت.

انساني كه در جلوه استاد مردانگي را بر افكار شاگردانش حكاكي مي كند و بر مسند داوري قاطعيت و انصاف را ,در مقام پدري دلسوزي و صداقت را ودر نگاه ياوري دوستي و محبت

از دوست خوبم مسعود شرافتي شنيدم كه استاد در بيمارستان بستري بوده است و ما بي خبر و اكنون دوران استراحت بعد از عمل را طي مي كند و ما با خبر !!!

كساني به عيادتش رفتند هر چند هيچ توقعي از آنها نبود و كسان هايي! نيز نرفتند كه انتظار فقط از آنها بو د!

چند شاگردي تك و توك زنگي زدند و ده ها شاگرد هم رنگي !

مسئولي احيانا احوالي گرفت و مسئولاني نيز حالي !

دوست راوي خبر رفته بود اما سوت حاوي درد سرم نه...مي دانم استاد هيچ انتظاري ندارد مي دانم اصلا دوست ندارد به اين تنهايي پر معني فكر كند...مي دانم پورشاهماري شايد اينگونه راحت تر باشد اما مطمئن باشيد معرفت و وفا ناراحت ترند.

به نظرم نمي آمد كه همه چيز به اين سرعت رنگ پوچي به خود بگيرد...همه چيز اينقدر قابل بحث و تفكر بيهوده...اما هر چقدر نگاه كردم ديدم در اين مرداب پوچي گرايي رو به رشد هستند ارزش هايي كه مي توانند نمونه اي از حيات باشند در اين گرداب مملو از منفعت و منيت محض ...

پورشاهماري و پورشاهماري ها بسيار بسيار و بازهم بسيار كمتر از احتياج ما به آنها به ما نياز دارند,هنوز انديشه ما... پوچي هاي ما... روزمرگي هايمان با ارزش هايي چون استاد تبديل به تبصره هايي براي زندگي و اميد مي شوند...

استاد از صميم قلب به شما تبريك مي گويم كه بيمار شده ايد تا شايد بسيار پر درد اما بسيار ارزانتر از آن چيزي كه فكرش را مي كرديد خيلي ها را تخمين بها زديد... اين دنياي تنهايي خيلي پر ارزش است..

.منتظر پورشاهماري قاطع و جذاب هستيم...

به ياد همه استادان بزرگ جوان پويا زنده

شاگرد كوچك شطرنج (مهدي سرستيان)

(آخرین خبر :استاد با ورود به فدراسیون بار دیگر خیلی چیزها را ثابت کرد از جمله عشق)

 

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در شنبه پنجم بهمن 1387  |
 اوج رکورد های شطرنج چشم بسته در سال های 1860 تا 1947
شطرنج چشم بسته

(هر چند قصد من از این مطلب بیشتر نشان دادن شلوغی شطرنج چشم بسته در سال های ۱۸۶۰تا ۱۹۴۷ بوده است اما اشاره دوست خوبم امیر افتخاری مدیر سایت صفحه شطرنج خالی از لطف نیست:(((بازیکنان دیگری بودند که رکورد نایدورف را شکستند مثل یانوش فلش با 52 نفر در سال 1960)))...)

هری نلسون پیلزبری شطرنجباز بنام آمریکایی است.

وی با فتح تورنمنت سن‌پترزبورگ در ۱۸۹۵ شهرت بسیار بدست آورد. او از ۱۸۹۵ تا ۱۹۰۵ شطرنجباز بسیار نیرومندی شمرده می‌‌شد که به خصوص در پنج سال اول آن مدعی قهرمانی جهان بشمار می‌آمد. اما او هیچگاه شانس رویارویی بر سر قهرمانی جهان با لاسکر را بدست نیاورد.مهیج ترین و تاریخی ترین نمایش بازی های چشم بسته پیلزبری در سال ۱۹۰۲ در هانور اتفاق افتاد.

در این سال او مشغول انجام مسابقات دوره ای بین المللی بود و یک روز که در بین مسابقات قهرمانی تعطیل بود و استراحت داشت بنا به پیشنهاد عده ای از دوستان با بیست و یک نفر ابازیکن درجه یک که اکثرا تازه به مقام قهرمانی !!!نایل شده بودند بازی های مهیج چشم بسته خود را آغاز و با قدرت تمام به پایان رسانید!!و روز بعد از آنهم در مسابقات معمولی قهرمانی!!!شرکت جست...

مثال های زنده و جالب دیگری که می توان از بازی های چشم بسته ذکر نمود بازی های استاد نیول.د.بنکس آمریکایی است که توانست ده بازی شطرنج و ده بازی دامکا را با چشم بسته  و یک بازی بیلیارد را با هم و در یک زمان شروع و به انجام برساند.

(Sir Walter Parratt (1841–1924

دیگر نمایش عجیب سر والتر پارات است که در قرن نوزدهم انجام یافت و او یک نفر موزیسین بود در حین نواختن !!!قطعات بتهوون دو بازی چشم بسته شطرنج را نیز اداره و به اتمام رسانید ولی محققا دوستداران شطرنج دچار شگفتی خواهند شد وقتی بدانند  جوان پر استعداد ایرانی برای نخستین بار در ایران توانست بیست صحنه شطرنج را توامان و با چشم بسته اداره کند!آقای هوشنگ مشیان موفق شد به خوبی از عهده این آزمایش برآید و در بیست صفحه مختلف همزمان با چشم بسته بازی کند(نقل از مجله فدراسیون شماره شش تیرماه ۱۳۳۶)در زیر وضع رکورد داران بازی های چشم بسته همزمان برای اطلاع می آید از سال ۱۸۶۰ الی ۱۹۴۷

مورفی در تاریخ ۱۸۶۰ ده بازی

بلاک برن در تاریخ ۱۸۶۰ ده بازی

زوکر تروت در تاریخ نامعلوم شانزده بازی

پیلز بوری در تاریخ ۱۹۰۲ در هانور بیست و یک بازی

پیلزبوری در تاریخ ۱۹۰۲ در مسکو بیست و دو بازی

رتی در تاریخ ۱۹۱۹ در هارلم بیست و چهاربازی

بریر در تاریخ ۱۹۱۲ در بیست و پنج بازی

آلخین در تاریخ ۱۹۲۴ در نیویورک بیست و شش بازی

آلخین در تاریخ ۱۹۲۵ در پاریس بیست و هشت بازی

رتی در تاریخ ۱۹۲۵ در سائوپولو بیست و نه بازی

کولتانوسکی در تاریخ ۱۹۳۰ در سی بازی

آلخین در تاریخ ۱۹۳۲ در شیکاگو در سی و دو بازی

کولتانوسکی در تاریخ ۱۹۳۷ در ادین بورک سی و چهار بازی

نایدروف در تاریخ ۱۹۴۳ در روزاریو در چهل بازی

نایدروف در تاریخ ۱۹۴۷ در سائوپولو در چهل و پنج بازی

منابع :شطرنج از دیدگاه تاریخ و ادبیات(دکتر عزیز نقدی وند)/آرشیو مجله فدراسیون شماره شش تیرماه ۱۳۳۶/ویکی پدیا/...تهیه و تنظیم :مهدی سرستیان

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در یکشنبه بیست و نهم دی 1387  |
 پرونده سینمایی

تک و توک! زیاد دیدم که خیلی ها از اسم مظلوم فیلم تب شطرنج پودوفکین در گوشه و کنار مطالبشان با ربط و بی ربط! نام می برند اما کمتر کسی به حس عطش اطلاعاتی جوانان شطرنجی در مورد جزئیات این فیلم پرداخته  مختصرمطالبی در زیر می آید که در صورت علاقه مندی خوانندگان محترم بعدا تکمیل خواهد شد...

تب شطرنج


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در جمعه بیستم دی 1387  |
 جوجه اردک زشت !!!(روزی قویی زیبا خواهد شد!!!)
 

جوجه اردک زشت !!!(روزی قویی زیبا خواهد شد!!!)

 

مطلب زیر کاملا مستقل نوشته شده و نظر نویسنده است با نگاهی منصفانه در میابیم که مشکل بسیاری از هیئت های شطرنج کشور در میان این درد و دلهاست...

درست یادم نیست که دقیقا کی بود اما فکر می کنم یکسالی از زمانی که با یکی از دوستانم در مورد فضای مدیریتی در آمریکا صحبت می کردم گذشته باشد...دوست من سال ها در آنجا زندگی کرده  بود و به زودی هم می خواست که به آنجا برگردد...کاری به همه مباحث مطرح شده در آنروز خاص را ندارم اما نکته ای که در مورد خصوصیات مدیریتی در آمریکا به من گفت موردی بود که من را تا پاسی از شب بیدار نگه داشت  و مرا عمیقا به فکر فرو برد...

 

در کشورهای پیشرفته اروپایی و آمریکا و.و..چند اصل همیشه در یک تشکل مدیریتی با دقت رعایت    می شود البته موارد بسیاری در یک نضام مدیریتی رعایت می گردد اما مواردی خاص هستند که خود سرچشمه ده ها و شاید صدها ریز مجموعه دیگرند:

یک مدیر یا مجموعه مدیریتی:

 

افتخار و اعتقاد قلبی به کار یا خدمت در حال انجام   ...

باور توانایی ها و شخص خود...

حساسیت افراطی در بحث وقت شناسی.

ایجاد و تقویت خوش مشربی حقیقی و حقوقی..

.دانستن این نکته مهم که آنچه از شما به عنوان یک مدیر می خواهند و انتظار دارند الزاما همان چیزی نیست که می گویند !

روحیه بالای مدیر و تقویت و تلاش برای حفظ آن توسط نظام مدیریتی ارشد...

مهم بودن همه اشخاص در عین ارزشمند بودن شخص...

با هردیدی به موارد فوق نگاه کردم به جز نتایج مثبت هیچ چیز عایدم نشد ! با نگاهی بدبینانه  خواستم به مسئله نگاه کنم !شاید پشت این تزهای کلیشه ای اما در عین حال جالب  دستی از استکبار جهانی و...را بیابم ولی دیدم که در بعضی از موارد نکته هایی وجود دارد که با هر مکتب و  دین و ایمانی همخوانی دارد و اصولا رد آنها نقض خیلی چیزهاست...

مانند جمله  (اگر مسلمان نیستید آزاده باشید...)

اما در عین حال هر چیزی نیازمند بستری مخصوص به خود برای شکل گیری و پیشرفت و حفظ آن رویه هست و نظام مدیریتی و خصایص مربوط به آن هم از این قاعده مستثنی نیست.

در کشور ما که به قول فردوسی پور برنامه نود همه چیزمان به هم می آید کلمه بهره وری مدیرتی نیز بد جوری به  عمل تبدیل می گردد یعنی عده ای از مسئولین ما توقع دارند که مدیران کارهای اجرایی خردتر در کشور با صد گرم بذر صد هکتار محصول بدهند ! به همین خاطر است که معمولا طرح ها خوب است ...لوایح عالی است...انتقادات و دخالت ها به نحو احسنت در حال اجراست ! نگاه های کارشناسانه بسیار عالی همه موارد ریز و درشت را به سلاخ خانه موشکافی کارشناسانه می برد و میکروفون ها و تریبون ها ی مختلف همیشه بدجوری داغ داغ هستند اما نتیجه گیری....بسیار متفاوت است از حداقل  انتظارات...

چرا؟!

جواب این چرا را اگر بخواهیم کاملا بدهیم باید یک ده جلدی نوشته و تازه در انتهای آن بنویسیم : ادامه دارد...!

اما یک مورد را که  اخیرا به عینه شاهد بودم را می توانم الگویی معکوس قرار دهم تا با بسط دادن به بسیاری از موارد دیگر  حرف را بیان کرده باشم...

منظورم از الگوی معکوس این است که این مورد یک نقطه کور و منفی در نظام مدیریتی  ورزش کشور است که با عنایت به آن ! می توان از تکرار موارد این چنینی جلوگیری کرد و شاید هم مقدار ناچیز آبی که در دستمان مانده باشد را بتوانیم حفظ کنیم...!

چند وقتی است که هیئت شطرنج کرج حال بسیار عجیبی دارد مثل بیماری می  ماند که تب و لرز کرده و یا سردش است که آنقدر پتو روی سرش می ریزند تا خفه شود یا گرمش است که منتقلش می کنند به سرد خانه...خلاصه موقعی هم که حالش از ناچاری بهتر! می شود یا باید پتوها را مرتب کند یا پول هزینه های سردخانه را بدهد.

ماجرا از این قراره  که مدتی است  با اصرار فراوان بسیاری از شطرنج بازان و دوستان کرجی و غیر کرجی از جمله حقیر شخص دلسوز دیگری  مسند باخت باخت ! ریاست هیئت شطرنج کرج را برعهده گرفته است .هیئتی که در گرداب مشکلات غرق  است و باز هم افتخار می آفریند باز هم استعدادهای شگرفی را بارور می کند باز هم می شود یکی از هیئت های  برتر و موفقیت های بسیار درخشانی را هم کسب کرده و می کند اما این ها همه همان تریبون های همیشه داغ هستند...تا موقعی که موفقیت هست جمع کثیر مدیران تبریک گو و تبریک شنو و تریبون ها و تبلیغات هم هست .اما مو قعی که عمل و بسترسازی برای ادامه این موفقیت ها لازم است همه پشت تریبون های داغ دیگری هستند...

هیئتی تحویل گرفته شد که حدود یک میلیون تومان بدهی آشکار و نقدی داشت البته شاید با توجه به هزینه های بسیار یک اعزام یا برگزاری یک مسابقه مبلغ ناچیزی باشد و ارزش طرح هم نداشته باشد ...اما در شرایطی که جای مورد بحث مکانی  است که مخاطبانش جوانان و نوجوانانی هستند که باید حداقل امکاناتی را برایشان فراهم کرد که لااقل از قیمت بسیار ارزان هروئین و کراک در کشور ! پایین تر باشد یک میلیون تومان بدهی  نقش یک میلیارد خجالت و مشکل را دارد...مشکل بودجه در تمام کشور سوپر استاریست  همیشگی که در سریال ناکامی های نتیجه ای نقش  اولی است...

اما تعجب اینجاست که در محیط ورزش کشور این رویه کمی متفاوت عمل می کند یعنی بودجه کافی برای همه ناکامی ها و رفع  و توجیه مطبوعاتی آنها  هست اما برای موفقیت  ها خیر!

هزاران اعتبار و هزینه ریز و درشت را برای ایکس و ... خرج می کنیم  و در بعضی موارد حتی خودمان هم اعتراف به هزینه کرد اضافی داریم اما جایی که نفس های آخرش به وضوح قابل شمارش است چون جوجه اردکی زشت تنهای تنهاست.

همانطور که گفته شد چند ماهی است شخصی به نام اسداللهی بر صندلی داغی تکیه داده است که جزء خرج کردن اعتبار  و آبروی آدمی عایدی دیگری برای صاحبانش ندارد.اگر چه انتقادات بسیاری و نیز به عملکرد همین دلسوز کنونی نیز داشته و دارم اما در عین حال دلیل بر چشم پوشی حقیر به مظلومیت حاکم بر  محیط فعلی شطرنج کرج نیست...اگر چند ماه اول ریاست اسدالهی را با هر نوع استارت مدیران قبلی مقایسه کنیم سریعا به این مهم اعتراف می کنیم که بدنه خصوصا معنوی شطرنج کرج شوک بزرگی را  پذیرا شد که باعث احیا آن در همه بخش های عملی اش گردید.

کارهایی چون بازگشت شاگردان نونهال و نوجوان و بزرگسالی که از کلاسهای آموزشی دلسرد شده و رفته بودند...همکاری خالصانه بسیاری از داوران و مربیان مخصوصا جوان شطرنج باز کرجی که با همه کمبودها و مشکلات هنوز هم با دل خود تصمیم می گیرند و خدمت می کنند.تحولات عینی همچون دگرگونی های متعدد و تاثیرگذار محیطی هیئت شطرنج کرج (آسفالت و خدمات مخابراتی و زیباسازی و...)جذب دلسوزانی چون مهندس عباسی شهردار فردیس و مهندس وحیدی  مدیر مجموعه ورزشی شهاب کرج که هردو با وجود آگاهی مشکلات زیاد و متفاوت تبلیغاتی شطرنج در کشور جزء اصلی ترین و تنهاترین افرادی بودند که در  جلوگیری از انحراف  صدها جوان  شطرنج باز کرج نقش بسزایی  داشته و دارند و چه بسا اگر کمک های عباسی ها و وحیدی ها و اسداللهی ها نبود اکنون هیئت شطرنج کرج هم یا نبود یا در حال مومیایی شدن بود...

برگزاری مسابقات مختلف که حتی در فواصل زمانی ای که بسیاری از مکان های بزرگ شطرنجی در خواب خوش عیدها و غروب تعطیلات و... بودند و جذب بسیاری از شطرنج بازان حتی از تهران و حومه و...احیای پرشور و نشاط لیگ دسته یک غرب استان تهران یا همان کلان شهر کرج و شروع لیگ دسته دو کرج که باعث شده عده کثیری از شطرنج بازان کرجی و غیر کرجی بصورت فعالانه با شطرنج کرج در ارتباط باشند. درخشش های مختلف شطرنجی در کشور استان و المپیاد و...(که خود همین یک سطر مقالات متعددی را می طلبد...)

اما  دستمزد همه این موفقیت ها و دلسوزی ها و ده ها کار درخشان دیگر یک اختلاف تکراری است  بین  تربیت بدنی و فدراسیون ...دو سازمانی که گاهی فراموش می کنند هدف اصلی موجودیتشان احیای ورزش هایی نظیر شطرنج مظلوم است  نه ترور آنها !...

در حالی که تربیت بدنی با استناد به نامه جناب آقای هاشمی طبا تاکید دارد که کرج به عنوان یک ورزش مستقل دارای هیئت های مختلفی  با استقلال کافی هستند  و چون هر هیئت استانی دیگری باید از فدراسیون مربوطه خود بودجه ای مجزا و...بگیرند و در عین حال در راستای سیاست های کلان نظام و اصل 44  قانون اساسی و سیاست های ابلاغی رهبری  و آنکه هیئت نیمه خصوصی است باید حتی المکان اجاره ای نیز به تربیت بدنی کرج بپردازد ...

فدراسیون و شخص دکتر مداحی ریاست محترم آن با تاکید همیشگی و ویژه خود به پرداخت دویست هزارتومان سهمیه ریالی هیئت طی یکسال!و تاکید  مجدد بر عدم استقلال  حداقل شطرنج کرج!و زیر مجموعه دانستن شطرنج کرج  از هیئت شطرنج تهران و به نوعی نیز خواستار آن هستند که هیئت شطرنج کرج خودکفایی خود را نه تنها در موفقیت ها !!!!بلکه در مباحث مالی نیز ادامه دهد...!خواسته ای که شاید به نوبه خود و با توجه به ورزش شطرنج  عجیب ترین انتظار مدیریتی و با وجود نبود یک نمونه عینی ابداع رویه  جدیدی به نظر می رسد.

به راستی هیئت شطرنج کرج که با اعتبار شخصی رئیس و برخی اعضا و کادر اجراییش روزگار گذرانده و مربیان و داورانش بنا به اعتماد  به دلسوزان  مسئولش به کار خود با وجود عدم پرداخت ها ی کافی ادامه داده و ارائه خدمت می کنند و بازیکنانش همچنان باید در هنگام مسابقات آرم نوشته شده ای را با مضمون (متعلق به هیئت شطرنج گرمدره و ...)در پشت اکثر ساعت های شطرنجی اش ببینند و رئیسش برای اعزام یک حق طبیعی به نام  اعزام یک تیم در مسابقه ای نه چندان پر هزینه به هزاران جا نامه بنویسد و درخواست کمک کند و پاسخ زیبای نه!!! را بشنود باید اینچنین در  اختلاف بین یک فدراسیون و تربیت بدنی بسوزد و بسازد ؟!!!!!؟؟؟؟؟؟

و کم کم نابود شود ؟!

مگر چند دلسوز داریم که اینچنین زیربار نگاه های اولیای مقام آوران رده های سنی به خاطر عدم تخصیص هدایایی خاص  خرد می شوند  و دم نمی زنند؟ به راستی تحمل آدم ها را با چه مجوزی می سنجیم و به بازی می گیریم و کارهایشان را وظایف آنها تلقی می کنیم؟! مگر در این کشور چند نفر حاضرند بی چشمداشت حتی یک ریال حقوق... خالصانه تفکر و صادقانه خدمت کنند ؟

آنوقت به آنها بگوییم باید گدا باشید تا موفقیت کسب کنید!!!

در آخر به این نکته اشاره می کنم که پس از اصرار دکتر مداحی بنا به عدم استقلال شطرنج کرج هیئت شطرنج تهران مسئول شناخته می شود که آنهم با وجود رفتن هدهدی ها و آمدن زاهدی ها بیشتر مشابه کلاف سردر گمی است که بوی نخودی به رنگ سیاه را می دهد تا کمک!!!امیدوارم جانبازی چون دکتر مداحی که به واقع حق بسیاری بر گردن جوانانی چون من دارند به این نکته نیز دقت کافی  داشته باشند  که خدایی نکرده نا آگاهانه باعث آن نشویم که روزگاری پیش بیاید که استعمال مقداری کراک  بسیار ارزانتر و راحت تر و بی دغدغه تر و کم مشکل تر باشد تا شرکت در یک مسابقه شطرنجی در هیئت هایی چون کرج...

دلسوزانی چون عباسی ها اسداللهی ها و وحیدی ها را با عدم اختصاص حق طبیعی  هزاران نفر از دست ندهیم ...

اثبات زمان بسیار شفاف تر از آن چیزیست که انتظارش را داریم و قضاوتش بسیار بی رحمانه تر از آن چیزیست که  خواهیم دید...!

من الله توفیق

مهدی سرستیان دیماه 1387

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در چهارشنبه چهارم دی 1387  |
 نوستالوژی , میرایی و نامیرایی شطرنج

نوستالوژی , میرایی و نامیرایی شطرنج                                                           

نویسنده : مهدی سرستیان

همیشه این نکته گوشه ای از تشویش های ذهنی ام را در مورد شطرنج اشغال کرده بود که چرا اکثر آرزوهای شطرنجی ام را باید در سایت ها و خبرهای عمدتا خارجی دنبال کنم ...

همانطور که می دانید یکی از مشکلات  ما فقر آگاهی آن هم به صورت کاملا آگاهانه است, به این مضمون که اصولا کارهایی را انجام می دهیم که اعتقاد کاملی به آنها نداریم و معمولا عادت کرده ایم به انجام عادت ها... و اموری را که دوست داریم انجام می دهیم نه آنهایی را که عمیقا علاقه داریم , قصد من بازی با کلمات نیست اما بعضی از موضوعات فقط با رقص کلمات توان انتقال را دارند.

بسیاری از شطرنجبازان از مشکل اساسی ای به نام محدوده شطرنجی رنج می برند, منتها زمانی که وارد مبحث محدوده شطرنجی یا به عبارتی "محدود کردن گستره شطرنجی" می شویم می بینیم که این محدودیت محصول حوزه فرهنگ محیطی بوده

"یعنی محدودیت هایی که دوست , جامعه ,پدر و مادر و دیگران آنها را آشکار و نهان طرح کرده و می کنند"

وقتی به مبانی و ریشه های فکری الگوهای ایده آل برای عموم محدودیت هایمان که امروزه در میان بسیاری از کشورهای موفق در زمینه شطرنج و از میان شطرنج بازانشان مطرح است مراجعه می کنیم , متوجه می شویم که ریشه های فکری آنها که محدودیت های درست را در زمینه شطرنج برایشان پردازش کرده اند نیز در " فرهنگ محیطی " آنها بوده است.

با توجه به نکات گفته شده اگر بخواهیم محدودیت هایی با مدل های مثبت و الگوهای درست شطرنج جهانی برای خودمان داشته باشیم باید محیط پیرامونی آنها را داشته باشیم؟!

آیا به عنوان مثال باید برای خودمان و یا نسل آینده شطرنج بازان یک پدر و مادر روسی را سفارش دهیم؟! یا مدل یک کافه خاص فرانسوی؟

آیا عنصر " تطبیق فرهنگ محیطی جهت تغییر محدودیت هایمان و در نتیجه پیشرفت شطرنجی "در این مورد راهکار اساسی است؟!


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در یکشنبه هفدهم آذر 1387  |
 مسير اصلي( دنياي شطرنج فلسفي ) قسمت آخر...

مسير اصلي( دنياي شطرنج فلسفي ) قسمت آخر...

                                             

نويسنده :مهدي سرستيان

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در شنبه دوم آذر 1387  |
 نقد خانم ساره تاجیک بر مقاله مسیر اصلی (قسمت سوم) در سایت شطرنج حرفه ای.
خانم ساره تاجیک در اقدامی قابل احترام به بررسی و نقد قسمت سوم مقاله مسیر اصلی بنا به درخواست های متعدد از ایشان پرداخته اند که در زیر می آید..

                                     .

لینک نقد خانم ساره تاجیک در شطرنج حرفه ای

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در شنبه بیست و پنجم آبان 1387  |
 شعرک(پول نفت)

خنده:ورزشكاران را برای كسب مدال به المپیك نفرستادیم،بلكه بازیهای المپیك تمرینی است برای مسابقات دهه فجر!!!

بشنو زمن تو اي غريب ...از اين زبان ناگزير ...بر قصه رندانه ام...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387  |
 مسیر اصلی /قسمت سوم...
به علت استقبال عزیزان از قسمت سوم مقاله به روزرسانی کمی عقب افتاده بود که به زودی انجام خواهد شد.

قسمت سوم...قسمت سوم...قسمت سوم...
مقاله زیر تا تاریخ ۲۰/۸/۱۳۸۷ در سایت شطرنج حرفه ای(قسمت سوم مقاله با بیش از 800 مخاطب کلیک کنید)/وبلاگ شطرنج کرج /وبلاگ مدرسه شطرنج پیشگام (کیهان هنری و...)/وبلاگ جیمز بابی فیشر/وبلاگ صفحه شطرنج/وبلاگ بهترین مقالات ایرانی /وبلاگ اخبار شطرنج/وبلاگ آتش شطرنج /سایت مدرسه شطرنج شهمات/وبلاگ استاد شطرنج/وبلاگ بیا تو شطرنج باز/وبلاگ شطرنج جادویی/وبلاگ شطرنج فریتز/وبلاگ هیئت شطرنج آذربایجان شرقی/وبلاگ بانوان شطرنجی /وبلاگ شطرنج تبریز/نیز درج گردیده است.

با سلامی دوباره خدمت تمامی علاقه مندان شطرنج...قسمت سوم مقاله مسیر اصلی باز هم با نام شطرنج فلسفی تقدیم می گردد که امیدوارم با خواندن قسمت اول و دوم آن مورد توجه عزیزان واقع گردد

مسیر اصلی (شطرنج فلسفی) قسمت سوم

شناسنامه :

نام كامل : مثلث خوداتكايي دنياي شطرنج فلسفي يك شطرنج باز.

نام پدر: شطرنج باز.

شماره شناسنامه : روحيه/خودباوري/قدرت برتر.

صادره از : درون باورها.

 ضلع اول : شطرنج زيباترين رشته ورزشي است.

 ضلع دوم :  در هرموقعيتي...دنياي شطرنجي مخصوص به خودم را خواهم داشت.

انسان ها آیین های جادویی را به جا می آورند نه به خاطر آن که نتایج آن را ببینند بلکه بیشتر به علت آنکه به آنها ایمان دارند...

 ضلع اول مثلث جادويي ما جادويي ترين ضلع هنر فلسفي آن است يعني اگر با باوري قوی ! اين آيين را درست انجام دهيم...وظايفمان را در قبال خود انجام داده ايم ! بخش عظيمي از لذت زيبايي هاي شطرنج در دست حقوق بگيران رسمي فيده ! اساتيد بزرگوار بزرگ ! و مدرسان درجه اول اين رشته ورزشي در دنياست...! بله آنها هستند كه اگر در مسابقه اي شركت كنند منت گذاشته اند! آنها هستند كه اگر روزي براي تفريح در مدرسه شطرنجي حاظر شوند مايه افتخار است كه مي توانند تا آنجا كه مي شود از اين مايه مباهات ! به همسرشان و ديگر همراهانشان تعارف نمايند...! عده اي از لذايذ مادي قابل توجه آن بهره ميبرند...عده اي از اعتبار مقام ها و پست هاي گوناگون آن...و عده اي نيز از امتياز آشنايي با صاحبان منافع و...ميبينيد ؟!شما كجاي كاريد ؟! آيا اين گلد كوئيست هرمي ورزشي ! ملزم به باخت دهك هاي پاييني اش است ؟! جواب : خير مطلق است !!!

در اين جا يك نظريه را مطرح مي كنيم:

تمركز قدرت در عمل مي تواند (دقت كنيد ! در عمل !) به تنزل وضع قواي توده جمعيت بينجامد...

دهك هاي متوسط يك جامعه شطرنجي اعم از :



ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در دوشنبه بیستم آبان 1387  |
 مقاله ای از رضا مشاطان!(منبع :سایت صفحه شطرنج)
نام مقاله :تبلیغات شطرنج/برای مطالعه مقاله برروی (ادامه مطلب)کلیک کنید.
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در دوشنبه سیزدهم آبان 1387  |
 مسیر اصلی قسمت اول و دوم(شطرنج)

مقاله زیر تا تاریخ 9/8/1387 در سایت شطرنج حرفه ای/وبلاگ شطرنج کرج /وبلاگ صفحه شطرنج/وبلاگ بهترین مقالات ایرانی /وبلاگ اخبار شطرنج/وبلاگ آتش شطرنج /سایت مدرسه شطرنج شهمات/وبلاگ استاد شطرنج/وبلاگ شطرنج فریتز/وبلاگ هیئت شطرنج آذربایجان شرقی/وبلاگ بانوان شطرنجی /وبلاگ شطرنج تبریز/نیز درج گردیده است...

(اگر براي جنگلي زيبا احساسي رمانتيك داريد براي زوزه گرگ هايش گاردي دفاعي خواهيد داشت!)

ما شطرنج بازان عادت کرده ایم که برای ارضائ درون خودمان مفاهیمی را دور سر خود بچرخانیم که بیشتر ما را غرق مطلب کند تا آنکه ار بالا به آن نگاه کنیم مفاهیمی چون :پایگاه اسب ها /برتری فضایی / بازی پوزوسیونی / پیاده های معلق و...همه و همه عنوان هایی هستند که پیش و پس افکار یک شطرنج باز در حال رفت و آمدند و اورا در گیر عشق وصف ناپذیری به نام شطرنج می کنند...عده ای از شطرنج بازان موقعی که پی میبرند قادر به شکست پسرخاله اشان!هستند فکر می کنند مسیر اصلی را طی کرده و دیگر کمی تمرین و تحقیق و خوراک های واریانتی آنها را دربست به سراجام مقصود می رساند!عده ای هم آنقدر روشنفکر هستند که به اصطلاح اگر به این درک رسیده باشند که به عنوان مثال کاسپاروف یک شطرنج باز خلاق است و کارپف یک شطرنج باز تکنیکی!به ژرفای عشق درونی اشان راه یافته اند...

سردرگمی در قشر شطرنج باز بیشتر از هر رشته دیگری موج میزند چرا که شطرنج بواسطه ارتباط مستقیمی که با روح روان یک شطرنج باز دارد علاقه و یا به عبارتی عشق متفاوت تری را برای او نیز به ارمغان خواهد داشت تا یک رشته دیگر برای ورزشکاری دیگر.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در چهارشنبه هشتم آبان 1387  |
 مناجات نامه( این مطلب تکراری است که بنا به اصرار دوستان با توجه به شرایط رو صفحه اصلی قرار داده شد..

مطلب زیر بخشی است از کتابی با نام : (بوفالوی کلاسیک) به قلم حقیر است که چون  صدها کتاب دبگر درگیر مراحل گوناگون اخذ مجوز و... می باشد/این کتاب در 8 فصل تنظیم گردیده که فصل اول آن: (تک سلولی مبهم) نام دارد که از 12 نامه تشکیل شده به نام های : (گیج نامه...مناجات نامه...دعوانامه...دفاعیه نامه...گناه نامه...سوگند نامه...عشق نامه و...) که مطلب  فوق همانا مناجات نامه این بخش است که بخشی از آن با تغییرات مختصری (به علت همرنگی با اخبار روز کشورو...) تقدیم عزیزان می گردد...در مورد مطلب عده ای از دوستان با عنوان اینکه بخشی از مطالب شاکله اصلی اشان کلیشه ای هستند نیز به عرض می رساند که وبلاگ فوق هیچ ادعایی در زمینه دست اول بودن سبک تاکید می کنم سبک مطالب ننموده است اما نکته مهم آن است که با قالب های نو و همینطور تجربه شده  به سراغ موضوعاتی نو برویم هر چند نظر این عده را هم به دیده منت می گذاریم و سعی امان را بر آن متمرکز می کنیم...

                                                                                                                                                                                                                          با سپاس مهدی سرستیان

نکته :متن زیر بر پایه طنز تلخ تالیف شده اما در بین آن هجویاتی به علت عدم یکنواختی عامدا گنجانده شده.

مناجات نامه

خداوندا! تو را سپاس که مصدق نشدم ! چرا که با آن عظمت و شکوه بعد از این همه سال حتی یک دست انداز هم به نامم نیست...

خدایا! تورا شکر می گویم که میدان آزادی نیز نگشتم چرا که آینه دقی مانند برج میلاد را برایم           می ساختند تا به هر نحو ممکن من را به عنوان نماد پایتخت ایران کنار زنند...

پروردگار من!تو را سپاس که شهید نگشتم تا بعضی ها به نام من هر کاری بکنند...(پروردگارا شاهد باش گفتم بعضی ها !یه وقت نیایند فیلتر...؟)

بزرگ!تورا شکر می گویم که لجن نشدم چرا که آنوقت به حال عده کثیری!انسان نما افسوس               می خوردم...

خدای من!تورا هزاران بار!سپاس که خواهرزاده احمدی نژاد نشدم!!!چراکه بعد می شدم وزیر صنایع و معادن کشور و یک سری غیر خودی!می گفتند این (به قول همسر محترم سخنگوی دولت خودشان به خووودا) معجزه هزاره سوم نعوذباا... فامیل بازی می کند...!

خدایا! شکر که گلشیفته فراهانی نشدم چرا که مجبور بودم برای ۱۰ دقیقه بازی در فیلمی هالیوودی(استغفرا...)همش حواسم باشه که دستم به دیکاپریو نخوره اونور تو ایران بازار بزرگ تهران تعطیل شه!!!

یارب!شکرت که قفل نشدم!!!تا دکتر(احتمالا!)مظاهری عزیز (ریاست اسبق بانک مرکزی) بیاید دوتا از منو بزنه دره بانک مرکزی بعد آقا محمود ناراحت بشند!بیایند یکی دیگه را بزارند جای من تا منو بازه باز کنند!!!

خدایا ببخشید اول از اینکه زود خودمونی شدم ها...آخه اولش قلمی صحبت کردم یه همچین سختم بود دیگه عادت کردی دیگه!!!ما بنده ها خیلی رو داریم نه؟!

خلاصه خدا جون!باز هم شکر که میرزاده عشقی نشدم تا به خاطر یه بیتی که برای  عزیزی گفتم تا آخر عمر کتابام افست...کنار خیابون قاچاقی فروش برند...

راستی ! خوب شد سعید امامی اسلامی!نشدم چون اصلا دوست ندارم بهم ثابت کنند مزه واجبی چه جوریه...

شکر!که خاتمی هم نشدم چون نزدیک هر انتخابات هی باید می خوندم :(یه دل میگه برم برم یه دل میگه نرم نرم)...

خدایا! شکر تراش نشدم!چون اصلا دلم نمیخواست تراش باشم خوب!!!(نمیخوام دلیلشو بگم!!!)

خدایا شکرت !عینک نشدم چون هر ۵ ثانیه یکی منو با انگشتش هول میداد بالا...

شکر!که قالیباف نشدم چون اگر تا عجبشیر هم پیاده رو هارو سنگ مرمر می کردم و برج میلادو با جرثقیل تابلوی روش!!!کامل اعلام میکردم می گفتند زبانم لال ( تبلیغات انتخاباتیه...)

خوب شد نخاله ساختمانی نشدم تا هیچکس منو نخواد...

خدایا!!!شکر نماینده مجلس نشدم تا همش همششششششششش۱۰۰ میلیون بهم بدند تا بتونم یه زندگی حقیرانه (به قول رئیس مجلس) به زور دست و پا کنم!!!

راستی خیلی خدایا شکر!!!کردان(تا موقع درج مطلب وزیر کشور...یک انیه دیگر را خبر نداریم!!!) کر کردان نشدم تا یواش یواش بفهمند تولدم هم قلابیه چه رسد دکترا!!!

خیلی خوب شد پروین نشدم چون معلوم نبود شاعره معاصرم یا رئیس استیل !!!

خوب شد یوزارسیف هم نشدم چون امساک نفسم ضعیفه تاریخ میریخت بهم!!!

خدایا شکرت که به قول ننم هیچی ...نشدم!!!

پایان

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در چهارشنبه هشتم آبان 1387  |
 شعرک
مرد یه مرگ عالی ام!                 

كوله بارم خاليست

آرزوهايم باد                                  چهره ام افسرده

نور در چشمم نيست                    پوستم چين و چروك

خسته از مرز زمان                          داد از راه وجود

نامم پير زمان                           از غم گشتن شهر

از غم ترس و خطر                       از شب تيره و تار

از غم بي منتها                          عاشقي هاي زياد

درد مرموز غم يار                               كارهاي بسيار

رنج هاي رهسپار                مرده هاي زنده ياد

زنده باد و مرده باد              دزد مظلوم شهر خون

داد مردم از جنون                            نان و آب و لنگه كفش

داستان زير فرش                            نامه هاي بي حساب

جنگ هاي بي مثال               روز هاي بي شگون

زور و زر و تزوير و خون                      گوشه اي يك پادشاه

نالان ز اين جور و جفا                      آن گوشه تر مادر بزرگ

گريان از اين گرماي ظهر                    اينجا و آنجا مردمان

هريك جهاني داشتند                        از هر جهان در پي خويش

يك منتهايي داشتند                                        در آن يكي مردان مست حكم جهنم داشتند

در اين يكي ميخانه ها آدم به آدم ساختند                          در گوشه اي از هر جهان دارند دكان تازه اي

برخي به اسم دينشان برخي ز زور ريششان                      برخي دهند پروانه اي از بابت هم كيششان

برخي دگر پر قدرتند از سرب داغ دستشان                  در اين جهنم دره ها

اين آدم پست دوپا                        چندان حكومت ميكند

انگار شده تنها خدا                           از بخت بد من آمدم از آن ديار پر خروش

انقدر نگاهم خالي است                       از درك دوران حضور

ديگر فقط پاياني ام                               مرد يه مرگ عاليم

باراني ام باراني ام                           در حسرت پاياني ام...

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در چهارشنبه یکم آبان 1387  |
 داستانک

پينوكيو ديگه هرچي دروغ ميگه خيالش راحته كه دماغش دراز نميشه و پدر ژپتو هم  نمي فهمه!چون مردم شهر اينقدر به هم دروغ مي گند كه ديگه كم كم فرق دروغ و راست هم براي دماغ پينوكيو سخت شده...گربه نره هم از كارخونه اخراج شده البته توليد خوابيده گربه نره اينا هم بزرور افتادند بيرون...الان دوباره مجبور شده سر اين و اون كلاه بزاره...به بكی از همسايه ها گفته بود كه بياد يه بسته برنج 5 كيلويي بكاره تو حياط روباه مكار فردا بياد 100 كيلو ببره همسايه بدبخت هم تمام دارو ندارش و فروخته بود رفته 5 كيلو برنج پاكستاني خريده بود گربه نره و روباه مكار هم كه لالاي لالاي لاي...نهنگه بود كه پدر ژپتو اينارو قورت داده بود بدبخت رفته پارك ارم گفته بيان ببيننش لااقل يه غذا مفت گيرش مياد...از حال گاليور نپرسيد كه دلم خونه اينقدر تو فقر و فلاكت زندگي كرده كه جثه اش مثل ليليپوتي ها شده ! براي همين رفته پيش اونا داره زندگي مي كنه...اون دو تا كناها بودند تو جزيره سريندي پيتي اينا زندگي مي كردند ديگه گريه هاشونو الكي دور نمي ريزند يه سري بطري گرفته اند تند و تند پر ميكنند و يه برچسب آب معدني كنا مي چسبونند روشونو توپ مي فروشند...زبل خان هم از اونجايي كه به طور غريزي وجودش محتاج همه جا بودنش است (اينجا اونجا همه جا ) يه بار از اون روزهايي كه رفته بود يه جاي جديد رو سرك بكشد فهميد كه بند رو آب داده و رفته داشته به يه نيروگاه هسته اي سرك مي كشيده الان داره فعلا دفاعيه  مي نويسه كه يه جوري ثابت كنه درسته كه با دوربين دور تاسيسات صلح آميز هسته اي ايران ديده شده اما به خدا خاكه پاهه...به خدا قصدي نداشته...صيهونيست نيست و...پروفسور بالتازار هم داره يه پولي با دستگاه جادوييش درست مي كنه كه هر چي بدهنش دست مردم نقدينگي  كل زياد نشه !...و رو تورم تاثير نزاره...خلاصه دلم براتون بگه ميتي كامون اينا رو يادتونه بدبخت مامور مخصوص حاكم بزرگ به جرم فساد مالي گير افتاد و يه مدت زندون بود بعد كه ازادش كردند رفت علامت مخصوص را فروخت و يه كم مرغ و روغن گرفت البته گهگاهي كه براي كلاهبرداري با برادر كايكو و ...به چند ده دور افتاده سر مي زندد و به جاي علامت مخصوص هم يك كيلو گوجه فرنگي نشون بدكاران ! مي دهند كه خيلي هم تاثيرش بيشترو بالاتر از آرم مخصوص اصليه ! ... خپل بود گربه تنبله كناره گل ها مي خوابيد و صداي تك سيم گيتار گوش ميداد....آقا ديدمش منو مي گيد همچين حالم گرفته شد كارتن خواب شده گهگاهي ميره شهره موش ها براي موش ها ادا واصول و...در مياره يه پولي  مي گيره...راستي بامزي هم اينقدر عسل تقلبي بهش انداختند پس از فوت مادربزرگش رفته كنار خيابون ديوان ايرج ميرزا و ميرزاده عشقي ميفروشه...پتروس هم فهميديد چي شد كه ؟! بابا پس از جريان سد و....كلي بهره برداري سياسي و اقتصادي كردند از اين فداكار بدبخت الان سي و دو سالشه انگشتش كه تو سد گيركرده بود به يه بيماري بد دچار شده الانم نه از مردم اون منطقه كه اون جونشونو نجات داده خبري هست نه كسي ميگه خرش به چنده!!! پتروسم تو اين اواخر فقط ميرفت براي اين و اون تعريف مي كرد كه چند  سال پيش چيكار مي كرده بدبخت نه كاري ياد گرفت نه درسشو ادامه داد خلاصه نميدونست كه اينروزا فداكاري را به چيز هاي ديگري اتلاق مي كنند...

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در چهارشنبه یکم آبان 1387  |
 داستانک
   پیرمردی به نام فروغ!

زن گفت: فروغ را خوندي يك پسر جزامي را به فرزندخوندگي قبول كرده بود !خيلي دل ميخوادا نه؟

مرد گفت:زنديگي نامشو ميگي ؟فكر كردم شعراشو ميگي!

پسر بچه:مامان فروغ چيه؟!

دختر بچه:ديوونه مگه نديدي مامان چي گفت ؟!چيزي نيست كه!!!كسيه كه جزامي بوده شعرم ميگفته!

افسر راهنمايي و رانندگي:آقا حركت كن مگه نميبيني راهو بند اووردي!

پيرمرد رهگذر:آقا ببخشيد كجا ميتونم براي اين بچه يه كتاب شعر بگيرم؟!

دختر بچه همراه پيرمرد:جواب نميدن هيچي گل هم ميپاشند!

پيرزن رهگذر:دختر برو اونور مگه كوري نميبيني بار دستمه؟

پيرمرد رهگذر:دخترم صدبار گفتم اون عصاي سفيدتو باز كن...

دختر بچه همراه پيرمرد:بابايي چرا با اينكه منو از مدرسه خانوم امنه!اووردي پيش خودت شما بازم به من ميگيد دخترم ؟!

فرشته:خدايا اين ادم پير چقدر خوبه اون فروغه؟!

خدا:اون فروغ خداو خداي فروغه...!!!

                                                                                                                                           پايان

 

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در چهارشنبه یکم آبان 1387  |
 شعرک
شیطان                                  

جسم ها را... به دار اویختند

سرها را... به تیغ گردن زدند

مادران... را بر غم فرزندان

خوف هر روز... به عادت راندند

در شب تاریک و پررمز و جفا

تکه ها را بر دل خاک زدند

بی خبر مادر... از جشن سیاه

منتظر ماند و... باز هم انتظار

گرچه کشتند همه عشاق را

گرچه بردند همه یاران را

گرچه پژمردن این گلها را

عاقبت با قلب های در فشار

سنگر داغ و درفش بی نشان

با دل پر خون ان مادر ها

با شب پر سوز... دیگر... یاران

با تب افکار نو اندیشان

با غم سرد پدر...هم خویشان

با همه چشم های بیدار دلان

با همه صاحب دلان بی نشان

با نگاه تیز مردان جوان

با و با و  با هزاران با ها

میکنند چه عاقبت شیطان ها

اینهمه نیرنگ ودژخیم و فساد؟...

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در سه شنبه سی ام مهر 1387  |
 شعرک

 

کرکس                 

بر رخت چركين وطن

آبي دوباره  آرزوست

بر صحنه پر زخم او

روياي فردا آبروست

بر ناله مردانه اش

كركس به كركس تشنه اند

بر خاك زيباي تنش

خنجر به خون آغشته اند

هركس به هر نوبه زند

بر ريشه اش تيشه به زور

دادش نمي ايد ز شرم

اين مرهم ننگ حظور

روزي ز خاكش ميبرند

دريا به دريا ...كوه به كوه

روز دگر آتش زنند

بر اين نگين با شكوه

يك روز هم در اين ميان

سيلي جنگ بر گوش او

صدها هزار مردان پااك

بر طاق خاك گوراو

بستند بر اين  گرز  گران

چرك و دمل هاي حظور

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در سه شنبه سی ام مهر 1387  |
 شعرک

 

مافیای قدرت                                         

ریشه پستی اخلاق پدر

در میان شانه های لاغرش

در میان چین های صورتش

بین سیلی های سنگین شبش

بین ناله های مادر همسرش

در نگاه های غریب بردخترش

در شب ترس رگ و تزریق مرگ

در میان منقل و وافور پست

ریشه دشنام های این پدر

در میان مافیای قدرت است

در میان سود رانت چهره ها

این غمار... تکخال برگ آخر است

این همان داستان تلخ آدمیست

از نگاه داور داستان ما

آخرین باخت ضعیفان زندگیست...

 

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387  |
 داستانک
 چشمان زیبایم زیباتر شوید تا من شب گرسنه نخوابم!...

چشمان دخترك بدجوري پرده نازك دل پسرجوان را  به لرزه انداخته بود...مشكي بود اما بسيار مسحور كننده و نافذ و در عين حال طبق معمول اكثر مواقع (علف بسيار مورد علاقه بزي عزيز)! پسر به آرامي پس از آنكه پاي چپش را به پاي راست دخترك زده بودوعكس العمل منفي اي از طرف دختر بروز داده نشد كاغذي را از جيبش در آورد و با هر مشقت و سختي اي بود شروع كرد به نوشتن...

وقتي پسر گفت:( دو نفر )! راننده ميانسال خواست چيزي بگويد اما با نفسي عميق منظور خود را به بي تفاوت ترين فرد آن لحظه دنيا رساند و با غرغري زير لب بقيه پول را داد و و رفت...

دخترك با حجب و حياي خاصي در جلو راه مي رفت و پسر نيز به دنبال او...براي پسر بسيار تعجب آور بود( نه از اون همه ساييدن پاهاي تو ماشين و سكوت دختر نه به بي تفاوتي الان!نه به سكوت مجددش در مورد كرايه نه به بي اعتنا راه رفتن الانش...)...

پسر خسته شده بود... به سرعتش افزود... به نزديكي دختر كه رسيد مثل اينكه برق دويست هزار ولت گرفته باشدش يكدفعه پيچيد به اولين كوچه اي كه در كنارش بود!اما دخترك با كمي جابه جايي روسري اش توانست بدون هيچ مشكلي از كنار مامورين زني كه در كنار اتوموبيل گشت ارشاد مانند گيت هاي امنيتي فرودگاه ها همه نوع موجود زنده اي را تحت نظر داشتند عبور كند!...

پسردر حالي كه هنوز هم از گم كردن دختر ناراحت بود به نوشته اي فكر مي كرد كه دختر جوان در كنار يك كيوسك تلفن كارتي در حال خواندنش بود...نوشته كه در كنار يك شماره تلفن قرار داشت بسيار زشت و زننده بود(يك پيشنهاد بي شرمانه صريح وبي پرده)! دخترك با لبخندي !نوشته را بالاتر گرفت و شروع كرد به شماره گيري0912161...شماره شمارهاي نبود كه بتوان به راحتي از آن گذشت يك خط يك آنهم با شروعي رند!...

اكثرجوان ها و يا بعضا سنين بالاتر و در بعضي مواقع هم پير مردها! با ديدن سر و وضع دختر كه در كناردر ورودي يكي از پاسا‍ژهاي معروف بالاشهر ايستاده بود  به نسبت وضعيت و وسع خود عكس العملي را از خود بروز مي دادند...حتي دو سه تا از كسبه طبقه هاي بالاي پاساژ آنقدر از بالاي نرده هاي مياني طبقات دولا شده بودند كه احتمال هر گونه خطر جاني نيز مي رفت! اما دخترك آنقدر محجوب رفتار مي كرد كه جو كم كم حالت معكوس پيدا مي كرد و دختران ديگر محيط اطراف نيز كم كم فرصت نمايش پيدا مي كردند!بالاخره صداي موزيك رپ فارسي كه از بلند گوهاي خربزه اي ماشين مدل بالاي حاج آقا رشوند از حجره داران معروف راسته پارچه فروشان بازار كه نذري هاي متعددش در روزهاي مختلف او را بيشتر از حجره و شغلش در ميان بازار معروف كرده بود تمام توجه ها را دوباره به سوي محلي جلب كرد كه دخترك ايستاده بود...پسر حاج آقا مانند تازه دامادها  پياده شد و درب را براي صاحبان محجوب!چشمان مسحور كننده و زيبا باز كرد...

ماشين حاج آقا حركت كرد ...سر راه از داروخانه هم چيزهايي خريداري شد و پس از آن به سرعت به سمت يكي از محله هاي متوسط نشين پايتخت روانه شد...جايي كه حاج آقا چند باب ملك جهت اجاره آنجا داشت اما جالبتر آنكه اين ملك ها اكثرا اجاره نميرفت! يا اگر ميرفت براي دوستان حاج آقا 2 تا 3 ماهه و براي دوستان آقازاده 2 تا 3 ساعته!البته اصول و سلسله مراتب پدر و فرزندي در تمامي موارد بين حاج آقا و عزيزدردانه برقرار بوده...!

هوا كم كم در حال تاريك شدن بود...دخترك با دستاني پر ازخريدهاي گوناگون اما با چهره اي خسته وارد حياط خانه شد...برادر كوچولوي او از اسباب بازي جديد بسيار خوشحال بود...پيرمرد هم عينك تازه تعمير شده اش را با وسواس مرتبا تست ميكرد!خواهر كوچكترهم با عروسك جديدش بدجوري گرم گرفته بود اما بر خلاف خوشحالي اهل خانه مادر با لبخندي مصنوعي در حال پهن كردن سفره بود تا شام لذيذ آن شب را براي دلبندانش سروكند انگار بغضي داشت كه اگر ميتركيد موج انفجارش حجره حاج آقا رشوند را هم بر باد ميداد!...

دخترك به آرامي به رخت خواب رفت و در حاي كه يك قرص آرامش بخش را با ليواني آب مي بلعيد با دست ديگرش چراغ خواب را خاموش كرد...ليوان را به آرامي و در تاريك  در كناري رها كرد و چشمان خسته اش را به خوابي خودخواسته تحويل داد...چشماني كه اگرچه بسيار زيبا بودند اما اشك امشبشان را نيز اندوختند تا پس اندازي باشد براي انفجار بغض آينده...!

                                                                                    پايان

 

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387  |
 شعرک
پس پرده                                                

در پس پرده نگاهی کردم

از خودم بیخود و فریاد زدم

مرد را زن... فکر را بازیچه ای ناچیز من

در پس پرده چه دیوانگی ای من دیدم

پشت هر واژه ساده

پشت هر تکه پاره

پشت هر کشته تازه

پشت هر دشنه پر آوازه

من چنان دیدم نظم

من چنان دیدم داستانی نغض

در حیرت و مبهوتی ذهن

آمد به سرم خار خرابات دلم

کین حال همه زندگیت بر باد شد

هر فرض و فرازندگیت بر باد شد

دیدی که فقط خام تویی

در وادی پر یار ریا

خار تویی؟ 

سال ها به آسانی  یک موم توهم

در دست بزرگان یه بازی بودی!

بر صفحه شطرنج همان بی پدران

تو فقط زجه زدی مات شدی

در گوشه این تارک منحوس دلت

اکنون دگرحاصلی جز باخت نداری

در توشه این مسلخ کابوس رهت

اکنون دگر فرصتی از ساخت نداری

 

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387  |
 شعرک
مجوز انسداد!                                                 

داد و بیداد و شکنجه

در هوای سینه سوزی

داغ و سرب ارغوانی

در گلوی کینه توزی

مشک سم و تیغ پر درد

بر رگ جوان در بند

دشنه خونی یک مرد

مشت محکم تعصب

رگ غیرت خیالی

اشک تمساح پوشالی

پر شدند دور بر ما

واژه های  بی خیالی

بوسه های عاشقانه

دست به دستای صمیمی

اشک عشق های جوانی

همه جرمند و سیاهی

دختر خسته و تنها

پسر بیچاره ما

همه مجرمند مگرکه

 بشوند بیکار و معتاد

این همه بوق و هیاهو

در میان زندگیمون

شده بت برای مردن

مردمانی پی مردن

وای و وای  و وای و وای...

این همهمه و حال زار

گشنه های بی حساب

همه نامرد و خشن

سر به خشتی از شن

این همان ایران ماست؟

ما وارثان آریا؟

ما بهترین کبریا؟

ما زینت عرش و بهشت؟

ما اشرف مخلوق... چه زشت؟

کو آن کوروش و آن خروش ؟

تا کی همه آدم فروش؟

مستی و مدهوشی چه سود

قصد فراموشی چه سود؟

از اعتبار خاک ما

مانده فقط ویرانه ها

قلب من و. فلب توهم

گشته ز این ویرانه ها

گر خواب خود از جا کنی

بر این غمت فائق شوی

ویرانه ها از نو بساز

بر پشت خود هست یادگار

صدها هزار مردان پاک

پیشینه فردای ما

ایران بمان ایران ما

 

|+| نوشته شده توسط مهدی سرستیان در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387  |
 
 
بالا





Powered by WebGozar

explorer blog